Sunday, January 16, 2011

برف

فکر کنم چند سالی می‌شد که تهران یه همچین برفی نیومده بود. از دیروز عصر تقریبا یک‌ریز داره می‌باره. صبح که بیرون رو نگاه کردم دیدم یه ۲۰ سانتی برف نشسته. همه‌جا سفید سفید بود و خیلی قشنگ. وقتی اومدم بیرون دوباره برف شروع شده بود. تصمیم گرفتم پیاده بیام سر کار. دیشب ناصر گفت برف حال مردم رو خوب می‌کنه. گفت همه آروم و مهربون شده بودن. امروز صبح هم همین‌طوری بود. از خیابون که رد می‌شی ماشینا سرعتشون رو کم می‌کنن یا وای‌میستن که برف‌آب و گل بهت نپاشن. از راه‌های باریکی که بین برفا توی پیاده‌رو درست شده مردم به هم راه می‌دن و می‌ذارن اول طرف مقابل رد بشه. توی چهره‌ی مردم نشاط رو می‌شه دید. وقتی چشم تو چشم می‌شی باهاشون، انگار دارن یه حس خوب رو باهات شریک می‌شن.
اولین نفر رسیدم و رفتم از پنجره‌ی اتاق، حیاط سفارت آمریکا رو نگاه کردم. سفید سفید و درختاش زیر برف بود. مرز باغچه‌ها پیدا نبود و از درختا برف ریز ریز می‌ریخت پایین. بچه‌ها که اومدن اونقدر شاد و شنگول بودن که کمتر یادم مياد صبح‌ها این‌شکلی دیده باشمشون. خودمم حس خوبی دارم. خیلی خوب.

Sunday, January 02, 2011

۲۵

لینک‌ها را که دیدم بلافاصله کلیک کردم. هر دو لیست، فایل‌های پی دی اف بودند. طول می‌کشید تا لود بشوند. مدام بین دو صفحه در رفت و آمد بودم ببینم کی کامل می‌شوند. طاقت نیاوردم. سعی کردم دانلودشان کنم. تا دانلود شوند برگشتم توی صفحه‌ای که داشت لود می‌شد. چند صفحه‌اش کامل شده بود. اسکرول کردم پایین. تا «پ» بیشتر نیامده بود. یکی از لیست‌ها را که دانلود شده بود سریع باز کردم. رفتم پایین تا به «ز» برسم. پایین‌تر، پایین‌تر... تمامی نداشت. قلبم داشت تند‌تر می‌زد. بالاخره رسیدم.
آن‌جا بود. بالا و پایینش را نگاه کردم. از آن فامیلی دو تای دیگر هم بود که اسم کوچکشان فرق داشت. خودش بود. اسم و فامیلش. و سنش...
۲۵...
۲۵؟
دقیق‌تر نگاه کردم. درست بود.
باورم نمی‌شد. چرا فکر می‌کردم سنش بیشتر بوده؟ چون آن موقع بچه بودم؟ چون حالا ۸ سال از او بزرگ‌تر بودم؟
۲۵
۲۵
انگار چیزی توی سرم ضربه می‌زد:
۲۵
...
آن یکی لیست را هم باز کردم. توی آن هم همین بود.
توی هر دو لیست فقط چند عبارت ساده جلوی اسمش نوشته شده بود:
۲۵
شیراز
۱۳۶۷/۰۹
حلق‌آویز

Sunday, December 26, 2010

احمد

شب ديرتر برگشته بود. من خانه‌شان بودم. همه قبلا غذا خورده بودند. مادرش برايش شام آورد. همان‌جا توي هال، سيني غذا را گذاشت جلوش. يادم نيست درست ولي گمانم برنج بود. سبزي پلو شايد. يا شايد چلو خورشت. من بي‌هوا داشتم نگاهش مي كردم. فقط از روي كنجكاوي. مثل همين حالا كه به خودم مي‌آيم و مي‌بينم مدت‌هاست به يك نفر زل زده‌ام. مثل حالا كه يك‌دفعه متوجه مي‌شوم بايد نگاهم را بگيرم از كسي كه دارد با دوستش حرف مي‌زند. مثل همين حالا...
سرش را كه بلند كرد و ديد نگاهش مي‌كنم گفت "آدم به كسي كه غذا مي‌خوره نگاه نمي‌كنه. مگه غذا نخوردي خودت؟"
شايد سري تكان داده باشم. شايد جوابي بفهمي نفهمي. شايد چيزي گفته باشم در توضيح يا توجيه كه حتا نشنيده باشد. شايد. ولي خوب يادم هست كه خيلي خجالت كشيدم.
آمدم خانه. براي مامان تعريف كردم. فقط مي‌خواستم از شدت ناراحتي‌ام كم كنم. فقط مي‌خواستم بگويم قصدي نداشتم. بگويم كه همين‌طوري نگاهش كرده بودم، ناخودآگاه، همين.
فكر مي‌كردم از دستم ناراحت شده. الان پيش خودش فكر مي‌كند من چه بچه‌ي بدي هستم. از من بدش مي‌آيد. قهر مي‌كند. ديگر دلش نمي‌خواهد با من بازي ‌كند يا حتا من را ببيند.

چقدر از آن شب گذشته بود كه لبه‌ي چادر عزيزي را گرفته بودم و توي آن راهروي سرد و بي‌نور، توي صف، كنار زن‌هاي ديگر ايستاده بودم تا ببينيمش؟ حتما آن قدر گذشته بود كه وقتي عزيزي من را كه قدم نمي‌رسيد بلند كرد و روي لبه‌ي تاقچه مانند نشاند، از پشت شيشه‌ كه من را ديد با شوق پرسيد "مريمه؟" من كه نمي‌شنيدم‌. شايد از جواب عزيزي متوجه شدم كه با لبخند توي گوشي گفت "آره مريمه. مريم خودمونه." و من كه قبل از ديدنش دل توي دلم نبود كه بابت آن شب هنوز از دستم ناراحت است، داشتم از ذوق مي‌مردم وقتي ديدم تمام صورتش مي‌خندد. با يك دست گوشي را گرفته بود و با دست ديگرش برايم دست تكان مي‌داد و چيزهايي مي‌گفت. شايد عزيزي برايم مي‌گفت چه مي‌گويد ولي تنها چیزی که يادم مانده این است که توي چشمهاي خندانش چيزي بود كه مطمئن شدم يادش نيست. نمي دانستم چرا ولي يادش نبود.

Wednesday, November 10, 2010

تلالو

لحظاتي هستند كه كاملا ناگهاني متوجه چيزي مي‌شوي كه هميشه برايت گيج‌كننده، مبهم يا دور از دسترس بوده و شايد تو هيچ تصوري از درك آن نداشته‌اي. ممكن است مدت‌ها پيش آن را فراموش كرده باشي يا حتا همان لحظه كه به نظرت لاينحل، غيرمطلق يا نظري آمده آن را كنار گذاشته باشي؛ در گوشه‌هاي پنهاني از ذهنت. ولي ناگهان در لحظه‌اي شهودي – اگر بتوان اين اسم را برايش به كار برد - با لذتي بي‌نظير متوجه مي‌شوي كه ديگر براي تو حل شده است. يك معما، يك داستان، يك مساله، آن‌قدر واضح و طبيعي آن‌جاست، حتا اگر جوابي كه به آن رسيده‌اي درست نباشد.

نواي سونات پيانوي موتسارت من را به روزهاي خوشي مي‌برد. از آن روزهايي كه در خاطره‌ات مي‌درخشند. در اصفهان. آن چند روزي كه با لذتي وصف نشدني در حياط كوچك و زيباي موزه‌ي هنرهاي معاصر با آن هواي خوب و كاج‌هاي سبز كمرنگ و كوتاه قدش به شنيدن موسيقي موتسارت مي‌نشستيم. تجربه‌اي كه هنوز هم جذابيت و لذت منحصر به ‌فردش را برايم از دست نداده است. گمان كنم آن لذت، تركيبي بود از احساسات خوشايند مختلفي كه هر روز من را با شوق تمام به آن حياط با آن رديف‌هاي صندلي پشت سر هم چيده‌ مي‌كشاند. يك روز وقتي داشتم لباس مي پوشيدم فكر كردم آخرين باري كه با اين اشتياق براي رفتن به جايي آماده مي‌شدم كي بوده است.

Sunday, November 07, 2010

خرگوش

لبه‌ي روميزي را كه كنار مي‌زنم خرگوش ناصر از زير ميز مي‌آيد بيرون. خرگوش سياه و سفيد است. مي‌گويم باز كجا بودي؟ و زير ميز را نگاه مي‌كنم. چيزي شبيه سبد زير ميز است كه يك پتوي كوچك توي آن جا داده شده. همان پتوي دو نفره‌ي مخمل بنفش قديمي‌ست كه سال‌ها پيش داشتيم. ناصر روي مبل توي هال نشسته و دارد من و خرگوش را نگاه مي‌كند. يكي از دندان‌هاي جلويي خرگوش شكسته. خرگوش سرش را بالا مي‌كند. يك نفر وارونه روي سقف ايستاده. پاهايش چسبيده به سقف و سرش رو به پايين است. لاغر و بلند قد به نظر مي‌رسد و موهايش را كه روغن زده صاف رو به عقب شانه كرده. سرتا پا مشكي پوشيده و چيزي شبيه شنل روي دوشش دارد. دست دراز مي‌كند و مثل شعبده‌بازها گوشهاي خرگوش را مي‌گيرد و آن را در كلاه سيلندرش مي‌گذارد. مرد را مي‌شناسم. "ولند" كتاب مرشد و مارگريتاست. حس خوبي به او دارم. حسي از احترام و اعتماد. مي‌دانم به خرگوش آسيبي نمي‌رساند و آن را سالم به ما برمي‌گرداند. پيش خودم تكرار مي‌كنم كه بايد اين را به ناصر بگويم. بگويم كه نگران خرگوش نباشد.

Tuesday, August 03, 2010

يك عصر پاييزي در كودكي

فقط كاپشن تيره اش يادم مانده وقتي داشتم از پشت پرده هاي سالن پذيرايي نگاهش مي كردم كه از توي حياط رد مي شد و مامان رفته بود استقبالش. تا بخواهد به ورودي راهرو برسد مثل برق پريده بودم توي اتاقم و داشتم مثل مرغ سركنده دور خودم مي چرخيدم. چقدر طول كشيد تا مامان را دم در اتاقم ببينم يادم نيست. پرسيد چرا نمياي؟ و لبخندش را يادم نمي رود وقتي گفتم دارم اتاقم را مرتب مي كنم. گفت بگذار يه وقت ديگه. بيا بشين. اومده خداحافظي، مي خواد بره سربازي.
سربازي؟
لابد همان روزها بود كه بابا نبود وگرنه وقتي مي آمد كه بتواند با بابا هم خداحافظي كند.
وقتي رفتم، نشسته بود روي يكي از صندلي هاي چرمي توي هال. همان نگاه كوتاه موقع سلام كافي بود تا ببينم چشمهاي عسلي اش درشت تر از هميشه به نظر مي رسد. شايد به خاطر موهاي سرش بود كه از ته تراشيده بود. نشستم روبروي تلويزيون و خيره به برنامه اي كه نه مي دانستم چيست و نه مي دانستم چه دارد مي گويد. چشم بر نداشتم از صفحه اش حتا وقتي مامان براي آوردن چاي رفت توي آشپزخانه. حتا وقتي گوشم پيششان بود كه حرف مي زدند. تا لحظه اي كه بلند شد برود. يك نگاه كوتاه و يك كلمه ي خداحافظ، آمده و نيامده. و من باز پشت پرده هاي سالن پذيرايي تاريك توي حياط را نگاه مي كردم كه داشت مي رفت.

Tuesday, April 27, 2010

اين روزها

اين روزها از هر كوچه و خياباني كه رد مي شوم وقتي روي ديوارها، ستون ها، ايستگاه هاي اتوبوس و هر جاي ديگر، علامت ها و شعارهاي جديد را مي بينم كه ديروز يا چند روز پيش آنجا نبودند حس خوبي پيدا مي كنم و ناخودآگاه لبخند مي زنم. دو - سه هفته اي ست از ولي عصر و كريم خان كه مي گذرم ياد آن روزها مي افتم؛ هر روز و بيشتر از هر وقت ديگر. هوا دارد دوباره گرم مي شود و اين درخت هاي زيباي چنار و زبان گنجشك با انبوه برگ هاي تر و تازه شان حال و هواي آن روزها را دوباره زنده مي كنند. هوا هواي همان روزهاست و تهران، تهران همان روزها.

Wednesday, January 06, 2010

خدا آخر و عاقبت همه رو به خير كنه

يكي از بچه ها كه اون طرف سالن مي شينه و فاصله اش از من حداكثر شش-هفت متر مي شه، هميشه اگه كاري باهام داشته باشه عوض اينكه بلند بگه يا بياد پيشم، زنگ مي زنه. البته اگه براتون جالبه بايد بگم يكي ديگه از همكارام – كه البته ديگه نمياد – هم به همين كار عادت داشت در صورتي كه فاصله اش از من به چهار متر هم نمي رسيد و هر وقت زنگ مي زد من صداي خودش رو واضح تر از صداي توي گوشي مي شنيدم.
القصه، اون همكار اول، امروز صبح كه اومد سر كار و كامپيوترش رو روشن كرد زنگ زد به من و گفت: "ببين! كامپيوترم صفحه اش اصلا واي نميسته. اصلا شات دان هم نمي شه كرد. البته من الان يه جورايي شات دانش كردم ولي صفحه اش مدام حركت مي كرد."
گفتم بسم الله... به حق چيزاي نديده و نشنيده. صرفنظر از حالت هاي عجيب و غريب مربوط به ويروس ها - كه با اين آنتي ويروس جديدمون قضيه اش منتفي بود - و بعضي بازي ها و سرگرمي ها، تا حالا نديده بودم صفحه ي كامپيوتر حركت كنه. تصور كردم كه صفحه مدام مي جنبه و از اين ور به اون ور مي پره و بازي در مياره و تو سعي مي كني با موس بهش برسي و اون فرار مي كنه. و حتا شات دان هم نميشه. يعني مثلا به كيبورد هم جواب نمي ده. گفتم خوب، يا نصيب و يا قسمت!
بهش گفتم روشنش كن تا بيام ببينم چشه و گوشي رو گذاشتم. احتمال مي دادم روشنش كه كنه مثل خيلي وقتاي ديگه مشكلش برطرف شده باشه ولي دوباره - البته اين بار بدون اينكه زنگ بزنه - صدام كرد.
رفتم. گفت:" ببين!"
ديدم روي صفحه ي login، كرسر داره توي باكس هاي user و password و domain مي چرخه و توي هيچكدوم ثابت نمي مونه. خوب اين با تصور من از چيزي كه همكارم گفته بود خيلي فرق داشت. احتمالا حدس زدين مشكل چي بود؟ بعله، لبه ي تقويم رو ميزيش افتاده بود روي كليد tab.


Monday, December 28, 2009

(2) نمي توانم

حتا وقتي استدلال هاي ناقص و مسخره و تهوع آورش را مي شنوند و سعي مي كنند توجيهش كنند و نمي توانند، لحظه اي و دقيقه اي انگار كافيست تا فراموش كنند تفاوت هايشان را.
من اما...
در سكوت فقط گوش مي كنم و حتا ياراي اين را ندارم كه بگويم هيچ چيزي - دقيقا هيچ چيزي - كشتن يك انسان را توجيه نمي كند.

(1) نمي توانم

مي تواند. مي تواند امروز كار را از سر بگيرد. زندگي و كار روزانه اش را دوباره شروع كند. آمار بگيرد. پي گير كارهاي عقب مانده شود و پشت تلفن با صداي بلند و جيغ مانند در مورد فرستادن كتاب ها و قيمتشان چانه بزند... مي تواند.

من اما نمي توانم. امروز نمي توانم. امروزي كه از پس ديروز آمده است.

Tuesday, December 22, 2009

چه كسي داستان نقاش را اول نوشت؟

فكر كنم خوب بلدم خودم را به كوچه ي علي چپ بزنم. البته گاهي بعد از اينكه دست خودم را رو كرده ام. سعي كنم از شال گردن بچه ي همسايه بگويم و از گربه ي روي ديوار. بخار روي پنجره ي ماشين را پاك كنم كه فكر كند بيرون را نگاه مي كنم و آن وقت از آب و هوا بگويم و از جواب يك كلمه اي اش بدانم كه هنوز دارد بهش فكر مي كند. و آنقدر پرت و پلا بگويم كه مطمئن شود من لااقل به چيزي كه در سر اوست فكر نمي كنم. و بعد سكوت و نگاه خيره اش آن قدر طولاني شود كه ديگر ندانم در ذهنش چه مي گذرد، هنوز دارد فكر مي كند يا نگاهش به برگي است كه زير برف پاك كن گير كرده.

Sunday, December 13, 2009

مرشد در ناهارخوري

غذايش مدتي هست كه تمام شده. موبايلش را برمي دارد و شماره مي گيرد:
- سلام. كجايي؟... چيزايي كه گفتم يادت نره: دقت! هميشه توي زندگيت دقيق باش. كاري نداري؟ خدافظ.

Monday, November 30, 2009

راه حل؟

اكثر وقت ها زبانم خوب كار نمي كند. مخصوصا وقتي از چيزي خوشحال مي شوم كه انتظارش را نداشته ام. مثلا امروز وقتي همكارم كه از كانادا برگشته هديه هايي را كه تنها براي من آورده بود يواشكي به دستم داد، كلي غافلگير شدم. هديه ها را طوري كه توجه كسي جلب نشود در آوردم و از او كه كنار دستم نشسته بود كلي تشكر كردم. ولي باز آخر كار فكر كردم نتوانسته ام آن جور كه دوست داشته ام و به نظرم مناسب بوده است تشكر كنم. معمولا اين اتفاق زياد مي افتد. فكر مي كنم بايد مثلا فلان جمله را مي گفتم تا بيشتر خوشحالش كنم و او بفهمد كه چقدر سورپريزم كرده است، يا چقدر از خوش سليقگي اش شگفت زده ام و اينكه هديه هايي كه برايم گرفته چيزهايي است كه واقعا دوست دارم. معمولا دلم مي خواهد فرصت ديگري پيدا كنم و آن چيزها را به شكلي به او بگويم ولي گاهي اين فرصت ديگر از دست رفته است. البته اين احساس معمولا پايدار نمي ماند و دير يا زود متوجه مي شوم زيادي سخت گرفته ام.
راستش حدس مي زنم كه بايد براي اين نارضايتي و عذاب وجدان - كه تنها به زبانم هم مربوط نمي شود – چاره اي پيدا كنم.

Saturday, November 14, 2009

جايزه

فكر كنم براي شركت در يك برنامه ي گروهي توي آمادگي بود كه اولين جايزه ام را گرفتم. مطمئن نيستم چه مراسمي بود ولي شايد همان نمايش چهار فصل با شعر و دكلمه بود كه من در آن نقش مجري را داشتم و عكس هاي آن هنوز توي آلبوم بچگي هايم هست.
جايزه ي همه مثل هم بود: كتابي نازك در حدود ده صفحه به نام "پروين به دبستان مي رود". كتاب قشنگي بود و من تا سال ها داشتمش. فكر كنم برگرداني از يك متن خارجي بود. با نقاشي هايي قشنگ و سطح بالا.
يادم هست از گرفتن جايزه خيلي ذوق كرده بودم و جالب اينكه كاغذ كادوي آن دقيقا به يادم مانده. در واقع همه ي جايزه ها را به جاي كاغذ كادو با كاغذ رنگي بنفش تيره و براقي پيچيده بودند كه فكر كنم براي من جذاب بود. آن روز توي سرويس كه داشتم به خانه بر مي گشتم خيلي خوشحال بودم.
چند روز بعد يا بيشتر بود كه به دليلي گذرم به دفتر افتاد. شايد براي بردن چيزي به كلاس مرا به آنجا فرستاده بودند. همانطور كه ناظم داشت توي كمدي را مي گشت، چشمم به كمد كناري افتاد كه يكي از درهاي آن باز بود. فكر كردم اشتباه مي بينم. باورم نمي شد: كمد پر بود از كتاب "پروين به دبستان مي رود". كتاب ها جا به جا روي هم افتاده بودند و تل نامنظم و كج و معوجي از آن ها در حال ريزش به نظر مي رسيد. تمام طبقه ها تا جايي كه مي توانستم ببينم، آن دختر زيبا با صورت ملوس و موهاي طلايي و لباس قشنگش – كه شايد پروين كمتر از هر اسم ديگري به او مي آمد - موج مي زد.

Tuesday, November 10, 2009

ويتامين كتك

فكر كنم يه چيزيم شده. امروز كه داشتم يه مقاله رو براي آپلود توي سايت آماده مي كردم يه دفعه مثل برق گرفته ها چهارچشم شدم روي عنوانش: "كاربرد روش جديد اغتشاش در تحليل اطلاعات چاه آزمايي و توليد مخازن گازي".
از صبح هم همه اش صداي همهمه و الله اكبر از بيرون مي شنوم.
گمونم يه چيزي توي خونم كم شده.

Tuesday, September 29, 2009

حيرت

دختر دوان دوان از خيابان بغلي خودش را رساند نزديك ما. زبانش بند آمده بود. دست لرزانش را گرفته بود جلوي دهانش. رنگ به صورت نداشت. چشمانش گشاد شده بود و نگاهش دودو مي زد. عقب عقب رفت كنار پياده رو. گفتم حتما جلوي چشمانش يكي را با تير زده اند. پرسيديم چي شده؟ سعي مي كرد سرك بكشد طرف خياباني كه از آن آمده بود. قرار نداشت. دو سه بار پرسيديم تا توانست فقط بگويد: "خواهرهام...".
همراه عده اي كه داشتند فرار مي كردند سمت ما دويديم توي يكي از كوچه ها. دختر توي هياهو و شلوغي و گريزها گم شد.
يك ربع بعد ديديمش. مشت گره كرده اش را بالا برده بود و همان طور كه داشت مي رفت سمت خيابان، بلند بلند شعار مي داد.
دو دختر جوان چند متر عقب تر توي پياده رو ايستاده بودند و صدايش مي كردند كه برگردد.

Saturday, August 08, 2009

بازی وبلاگی

مولود عزیز در این پست لطف کرده و من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده.
بازی اینه: "انتظار شما از رسانه ی ملی چیست؟"
راستش من از بعد از انتخابات تا حالا نتونستم چیزی بنویسم. همونطور که دوستان می دونن نوشتنم همچین چشمه ی جوشانی هم نبود که بگم یه دفعه خشکیده یا چیزی از این دست. همون وقت هم کم می نوشتم. ولی واقعا بعد از انتخابات همون کم رو هم نتونستم بنویسم. نوشتنی فوق العاده زیاد بوده و هست و نمی شه گفت ناامیدی یا دلسردی یا هر احساس منفی دیگه ای جلوی نوشتنم رو گرفته چون اصلا ناامید یا افسرده نیستم و نه اینکه دوست نداشتم درباره ی این روزها بنویسم ولی نمی دونم چرا از این همه دیدنی ها دستم به نوشتن نرفته.
درباره ی بازی هم چند روزی می شه که دارم فکر می کنم چیزی بنویسم ولی نمی تونم. شاید جوابش واضح به نظر برسه ولی واقعا نوشتن درباره ی چنین موضوعی مشکله. مخصوصا که خود دو واژه ی رسانه و ملی اونقدر نامانوسن که مثلا "دراکولای علف خوار". یا مثل اینکه بخوای بگی یه سوسک حمام باید چه کار کنه که شبیه یه اسب سفید بشه.
بعد فکر کردم اگه قرار به نوشتن بود، نوشتن از انتظاراتی که دارم خیلی خنده دار می شد. چون اونقدر دور از دسترس و واقعیتن که فعلا جنبه ی اجرایی عملی در ایران ندارن. بنابراین حدس می زنم بهتره درباره ی این فکر کنم که چه انتظاری از رسانه ندارم، تازه اونم نه از نوع ملی اش.
مثل بحثی که قبل از انتخابات مطرح می شد که ما از رئیس جمهور باید انتظار داشته باشیم چه کارهایی رو نکنه نه اینکه چه کارهایی رو انجام بده چون این واقع بینانه تره. و فکر کنم توی ایران خیلی چیزا لااقل فعلا اینجوری هستن.
به هر حال بهش فکر می کنم و اگه تونستم یه لیست درست کنم اینجا می ذارم ولی باید بگم یه سری از جواب هام با خود مولود مشترکه. از مولود عزیز بابت دعوتش ممنونم.
شاید چنین حقی نداشته باشم ولی با اجازه من هم فروغ، نازنین، آراد، علی، شیخ نسیان، پیمان شکن، شراب تلخ، HerrBlum و Diis Ignotis رو دعوت می کنم که اگه دوست دارن توی این بازی شرکت کنن.

Wednesday, June 10, 2009

امید

نشاطی که مدت ها بود در مردم سراغ نداشتم، چند روزی هست که توی خیابان ها موج می زند.
امیدوارم به شادی ختم شود.

Sunday, May 10, 2009

تا مترو

"دزد! دزد ! دزدو بگیر! بگیرش دزدو!"
پسر جوانی با سرعت تمام به سمت من می دود و مردی با کلاه کاسکت و فریاد زنان به دنبالش. نا خود آگاه می ایستم. پسر به من که نزدیک می شود دستش را که چیزی در آن دارد بلند می کند و می گوید :"بیای جلو می زنم." و با سرعت از کنارم رد می شود. سربازی که با فاصله ای از من ایستاده مردد شروع می کند به دویدن در پی جوان. مرد کلاه دار هم که هنوز دارد فریاد می زند از کنارم می گذرد. با نگاه تعقیبشان می کنم. جوان از پیاده رو برای موتوری در خیابان دست تکان می دهد. موتوری با تعجب می ایستد ولی پسر از او می گذرد و وارد خیابان می شود. درست در لحظه ای که فکر می کنم دارد طوری می دود که کسی به گردش نمی رسد، سرعتش را کم می کند و وسط خیابان می ایستد. او را می گیرند. سرباز و مرد کلاه دار او را به آن طرف خیابان می کشانند. مرد دیگری که دارد فریاد می زند:"نگهش دارید." دوان دوان خودش را می رساند و شروع به کتک زدن جوان می کند. شلوغ می شود. راه می افتم. کمی جلوتر چند نفر موتوری های نیروی انتظامی را که دارند در خط ویژه ی اتوبوس می رانند صدا می زنند تا دزد را تحویل دهند. آن ها هم کار را به ماشین نیروی انتظامی حواله می دهند که دارد می رسد. ماشین توقف می کند. مامور پیاده می شود و به طرف جمعیت می رود. راه می افتم. بغض گلویم را می فشارد و اشک دیدم را تار می کند. کمی که جلوتر می روم صدای تق خفه ی می شنوم و پشت سرش صدای شکستن شیشه. ماشینی از عقب به ماشین جلویی زده و چراغهایش خرد شده. راننده ها پیاده می شوند و خرده شیشه ها را نگاه می کنند. راه می افتم. فکر می کنم امروز چه چیزهای دیگری قرار است ببینم.

Sunday, April 26, 2009

دوباره

در جای همیشگی نشسته ام و در هیاهو و سر و صدای جمعیت به موسيقي آرام باخ گوش مي كنم و عاشقانه به ديوار زل زده ام:
تاركوفسكي پشت دوربين است. يك چشمش را مي بندد و توي دوربين نگاه مي كند. صورتش در سمتي كه چشمش را بسته چين مي خورد و گوشه ي دهانش به سمت بالا مي رود و دندان هايش پيدا مي شوند. دستش را بالا می برد. نگاهش را به دور دست مي اندازد و به شوخي انگشتش را به تهديد تكان مي دهد و چيزي مي گويد. بعد کسی را از دور به سمت خود می خواند، می خندد و دوباره توی دوربین نگاه می کند.
این تصویر بارها و بارها تکرار می شود و من غافلگیر از شوری که دوباره در خود احساس می کنم از آن چشم بر نمی دارم.