Sunday, February 26, 2012

ديالوگ

بسته ي چهارتايي دستمال توالت را از قفسه بر مي دارم و مي گذارم روي پيشخوان.
- سلام
فروشنده كه پشت ميز چمباتمه زده و دارد بسته هاي دستمال كاغذي را جا مي دهد سرش را بلند مي كند و دوباره مشغول كارش مي شود.
- آقا كيسه زباله هم دارين؟
- كيسه زباله هم داريم. بعله.
- بي زحمت يه بسته سايز متوسط لطف كنين.
كار دستمال ها را تمام مي كند و بلند مي شود.
- متوسط؟
- بله. متوسط.
- از اين رولي ها يا معمولي؟
كمي مكث مي كنم.
- نه. همون معمولي.
از قسمت پايين قفسه ي پشت سرش يك بسته كيسه زباله ي متوسط بيرون مي كشد. بسته بندي اش كثيف و خاكي است. با يك پارچه شروع مي كند به تميز كردن بسته.
- ديگه چي مي خواستين؟
- دو تا از اين صابون ها هم بدين.
هنوز دارد بسته بندي كيسه زباله را تميز مي كند.
- آقا اين رولي ها قضيه اش چه طوريه؟ با صرفه تره؟
- بعله. با صرفه تره. دوتاييش فلان قيمته. چهارتاييش بهمان قيمت.
و همزمان با چانه اش به سمتي پشت سر من اشاره مي كند. نيم نگاهي مي اندازم تا ببينم كيسه زباله هاي رولي چه شكلي است. منظورش را از دوتايي و چهارتايي متوجه نشده ام. ولي پشت سرم فقط دستمال توالت است.
- بعد اون وقت اين رولي ها رو وقتي مي خواين جدا كنين سوراخ نمي شن؟
- نه. خودشون رد دارن. چسبشون هم محكمه.
باز نگاهش را تعقيب مي كنم. و به بسته ي دستمال توالتي كه روي پيشخوان گذاشته ام مي رسم. دارد خريدهايم را توي كيسه مي گذارد.
- فكر كردم كيسه زباله رو گفتين رولي.
- نه ديگه، كيسه زباله كه متوسط براتون گذاشتم. اينم دستمال. اينم صابون.

Wednesday, February 08, 2012

A Separation

وارد بوتيك لباس بچه كه مي شوم از انتهاي مغازه صداي قهقهه ي چند مرد بلند مي شود. كنار صندوق دور هم جمع شده اند و حواسشان به مشتري ها نيست و دارند بلند بلند حرف مي زنند و مي خندند.
اولي: جدايي نادر از سيمين؟ برو بابا!
دومي: درست نگاه كني مي بيني.
صداي خنده دوباره بلند مي شود.
سومي: بابا من ده بار اين فيلمو ديدم. چرت نگو.
اولي: راست مي گه. منم زياد ديدم. ولي آينه اي كه تو مي گي...
سومي: اصلا همه ي دنيا اين فيلم رو ديدن. پس چرا كسي چيزي نگفته؟
دومي: خب خيلي بايد دقت كني.
سومي: يعني اين همه آدم كه فيلم رو ديدن هيچ كس دقت نكرده، بعد فقط تو ديدي؟
اولي: خيالاتي شده اين به خدا. از بس فكر مي كنه. فرهادي؟
دومي: حالا امشب رفتين مي بينين.
سومي: اين قدر فكر نكن. من مي دونم ديگه از اين جا كه مي ره همه اش توي فكر و خياله. ديگه همه جا فرهادي مي بينه. اصلا ديگه فكر مي كنه خود فرهاديه.
صداي خنده.
دومي: حالا امشب دقيقه اش رو هم بهتون مي گم.
سومي: بي خيال!
دوباره صداي خنده بلند شده است كه در كشويي پشت سرم بسته مي شود.

Monday, January 23, 2012

التهاب

امروز صبح مهسا از پشت میزش با صداي بلند اعلام مي‌كند که قیمت سكه به بالاي 1 ميليون رسيده. خبرهاي مربوط به صعود روزانه‌ي قيمت سكه چند روزي هست كه در صدر خبرهاي صبحگاهي اين‌جاست. مریم که چند روز مرخصی بوده با ناباوری من را نگاه می‌کند. بهت را توی چشمهایش می‌بینم. می گوید "هفتصد بود که!" صحبت‌ها در مورد قیمت سکه و وضعیت بازار ادامه پیدا می‌کند.
دو ساعت بعد اكرم كه از بيرون آمده مي‌گويد كه بانك به طرز وحشتناكي شلوغ بوده و مردم ريخته بوده‌اند تا براي پيش‌فروش سكه‌ی دولتی ثبت نام كنند. مي‌گويد يك نفر 1800 تا سكه خريده! قيمت پيش‌فروش را از حديثه مي‌پرسم. با خنده مي‌گويد چهار ماهه يا شش ماهه؟ و ادامه مي‌دهد چهارماهه 627 و شش ماهه 599. فكر مي‌كنم 1800 × 599 هزار چند مي‌شود. اكرم مي‌گويد بعد از بانك رفته فروشگاه تعاوني تا خريد كند. ظاهرا خانمي آمده بوده برنج بخرد و 100 كيلو برنج می‌خواسته و بعد تصميمش را به 300 كيلو عوض کرده. و به اكرم که پرسیده این همه برنج را برای چه می‌خواهد گفته "قراره جنگ بشه خانوم!" اكرم حسابي ترسيده. این را که می‌گوید چند نفر از بچه ها هم ترس برشان می‌دارد. ریحانه می‌گوید اگر این‌طور باشد باید برود برای دوقلوها شیرخشک بخرد. می‌گوید خودش می‌تواند گرسنگی بکشد ولی بچه‌ها نه. بحث به تاریخ مصرف شیرخشک و مدتی که بچه‌ها باید شیر بخورند می‌کشد. و نتیجه این که می‌شود فعلا برای مصرف شش ماه دوقلوها شیرخشک تهیه کرد.
یک ساعت بعد: رئيس من را صدا مي‌كند که به اتاقش بروم. وقتي تعارف مي‌كند بنشينم مي‌توانم ميزان جدي بودن صحبتش را حدس بزنم. مي‌گويد شنيده كه ما تجربه‌ي حساب ارزي داریم و مي خواهد شرايطش را بداند. وقتي متوجه مي‌شود نرخ ارز مرجع تقريبا نصف قيمت امروز بازار است نااميد مي‌شود. بين نگهداري سرمايه‌اش در بانك يا خريد سكه يا ارز مردد است. كمي صحبت مي‌كنيم (بیشتر درد دل) و نهايتا مي‌گويد شايد بهتر باشد چند سكه‌اي كه دارد بفروشد و براي سكه‌هاي دولتي ثبت‌نام كند. از اتاقش كه بيرون مي‌آيم توي سالن هنوز صحبت‌ها ادامه دارد. چند دقيقه بعد رئيس هم مي‌آيد و توي سالن كنار شيده مي‌نشيند و از او هم نظرخواهي مي‌كند و همه وارد بحث مي‌شوند.
ورا میان صحبت‌ها برگ برنده اش را رو می‌کند. "ما از يه دوستي كه توي ارتشه شنيدیم كه گفته 12 اسفند جنگ مي‌شه." صحبت جنگ بالا می‌گیرد و به شوخی در مورد مخفی کردن سکه‌های طلا دربالش و چال کردنشان در باغچه ختم می‌شود. شیده پیشنهاد می‌کند همه سکه‌هایشان را به او بدهند تا ببرد شمال برایشان دفن کند. شيده امروز از صبح تمام جمله‌هايش را این‌طور تمام می‌کند: یک آه بلند و بعد: "...چه مي‌دونم!"

Tuesday, December 13, 2011

امتحان آیین نامه

ممتحن پاسخ نامه های امتحان آیین نامه را پخش می کند.
- خب حالا مشخصاتتون رو بالای برگه ها پر کنین.
قدم می زند و با دقت نگاه می کند که همه مشخصاتشان را بنویسند.
- خب حالا پاسخ نامه ها رو برگردونین. پشت پاسخ نامه تون بنویسین: " ایام شهادت حضرت علی علیه السلام...
یکی از پسرها می پرسد: "ایام شهادتِ؟..."
سرهنگ شمرده و دیکته وار از اول شروع می کند:
- "ایام شهادت حضرت علی علیه السلام بر تمامی پیروانش تسلیت باد." نوشتین؟ خب حالا زیرش اسمتون رو بنویسین و امضا کنین.
و بعد شروع می کند به پخش کردن پرسش نامه ها.

Wednesday, September 14, 2011

یک صبح خوب

از اتوبوس که پیاده می‌شوم از خنکی هوا تعجب می‌کنم و از تمیزی‌اش بیشتر. زمین هنوز از باران دیروز نمناک است. سوار تاکسی می‌شوم. راننده نگاهی به کوله‌ام می‌اندازد و با شوخی و خنده می‌گوید: "چه خبره بابا این همه بار و بندیل به خودت بستی؟" می‌خندم.
- مسافرت بودم.
- کجا؟
- شیراز
- اون جا هم خنک بود؟
- نه، اون جا گرم بود.
راننده حسابی سرحال است. کمی در مورد هوا و چیزهای دیگر صحبت می‌کند. می‌رسیم هفت تیر. پیاده می‌شوم و با تاکسی دیگری می‌رسم عشرت آباد. ساعت را نگاه می‌کنم. هفت و بیست دقیقه است. فکر می‌کنم شاید امروز کمی دیرتر راه افتاده باشد. می‌روم آن طرف میدان و به قسمت مردانه‌ی اتوبوسی که در ایستگاه است نگاهی می‌اندازم. چند نفری سوار شده‌اند ولی بیشتر صندلی‌ها خالی است. می‌روم سمت اتوبان. هنوز هم احتمال دارد که دیرتر زده باشد بیرون. پیاده راه می‌افتم. نفس‌هایم را عمیق می‌کشم و یاد مهدی می‌افتم. مثل همه‌ی وقت‌های دیگری که نفس‌های عمیق پی در پی می‌کشیم. به خانه می‌رسم. پاگرد دوم را که رد می‌کنم و در نرده ای را بسته می‌بینم مطمئن می‌شوم که سر ساعت همیشگی رفته. کلید می‌اندازم و داخل می‌شوم. همه جا مرتب است. توی آشپزخانه تمام ظرف‌ها شسته شده و گاز برق می‌زند. کوله‌ام را توی اتاق می‌گذارم و برمی‌گردم سری به گلدان‌ها بزنم. روی میز ناهارخوری دو کتاب گذاشته شده. کتاب کوچک‌تر بدون شک برای من است. یک کتاب کودک: "پروانه روی بالش من" از احمدرضا احمدی. بر می‌دارم و با حوصله و دقت تمامش را ورق می‌زنم. قشنگ است. کتاب دیگر (چشم بهشتی) را هم نگاهی می‌کنم و بعد هر دو را همان طور روی میز می‌گذارم. چند دقیقه بعد توی رختخواب پتو را تا زیر گلویم کشیده‌ام و سرمای ملایمی که احساس می‌کردم کم کم جایش را به گرمای مطبوع و رخوت ناکی می‌دهد.

.

Wednesday, May 25, 2011

خرید

وارد فروشگاه می شوم. نور تند سفید چشمهایم را می زند. فروشگاه خیلی بزرگ است و دورتادور آن قفسه هایی با درهای شیشه ای قرار دارد. قفسه ها پر از لباس های جورواجور و رنگ و وارنگند. آمده ام برای کسی هدیه بخرم. فکر می کنم باید از سمت راست همان ورودی، لباس ها را ببینم و جلو بروم. یکی دو قفسه را که چک می کنم یادم می آید که یک لیست همراهم آورده ام. لیست لباس های خوب. آن را از کیفم بیرون می آورم و هم زمان فکر می کنم نکند کسی از متصدیان فروشگاه وقتی دستم را وارد کیفم کردم به من شک کرده باشد. دور و برم را نگاه می کنم. خبری از متصدی یا کسی که حواسش به من باشد نیست. فقط چند نفر هستند که به نظر می آید مشتری باشند. لیست را نگاه می کنم و سعی می کنم از روی عنوان قفسه ها دنبال لباس ها بگردم. چند تا از آن ها را پیدا می کنم و از قفسه ها بیرون می کشم. تک تک نگاهشان می کنم و روبروی آینه جلوی خودم می گیرم. بعضی به نظرم خوب می آیند ولی مطمئن نیستم. آن ها را سر جایشان می گذارم و سراغ لباس های دیگر لیست می روم. بعضی را توی قفسه هایشان پیدا نمی کنم و در عوض لباس های دیگری از همان قفسه را امتحان می کنم. وقتی لیست تمام می شود یادم نمی آید کدام بهتر بوده است. فکر می کنم باید آدرس برداری کنم. کاغذی از کیفم بیرون می کشم و باز دور و برم را می پایم. این بار احساس می کنم کسی به من نگاه می کند. بعد متوجه می شوم چند نفر از متصدی ها خودشان را به شکل مشتری در آورده اند تا مخفیانه مواظب افراد باشند. دوباره به سراغ قفسه ها می روم و این بار لباس هایی را که به نظرم خوب می رسند با شماره و آدرس قفسه شان روی کاغذ یادداشت می کنم. کاغذها زیاد شده اند و موقع یادداشت برداشتن مدام خودکار و کاغذ ها از دستم به زمین می افتند و صدایشان توی فروشگاه می پیچد. قفسه ی آخر را که تمام می کنم سعی می کنم یادداشت آدرس ها را با لیست اولی که همراهم بوده مطابقت بدهم ولی تعدادشان خیلی زیاد است. تصمیم می گیرم چند تا را حذف کنم تا کار انتخاب راحت تر شود. زنی به من نزدیک می شود. ظاهرا دنبال لباسی می گردد. به من نگاه می کند و می گوید " قبلا توی این قفسه یه لباس خیلی قشنگ بود ولی الان نیست. چرا برش داشتن؟" سرم را تکان می دهم که یعنی نمی دانم چرا. از توی لیست چند تا را که به نظرم قشنگ نیستند خط می زنم و بالاخره تعداد آن ها را به سه تا می رسانم. از دوتای اول خوشم آمده. سومی را زیاد دوست ندارم ولی کنار اسمش در لیستم یک تیک بزرگ زده ام. یادم نمی آید این تیک را برای چه زده ام. خسته شده ام. فکر می کنم باید چرخی بزنم و بعد برگردم و یکی را انتخاب کنم. به گوشه ی دیگر فروشگاه می روم که در آن حیوانات اهلی می فروشند. یک حیوان با رنگ های عجیب توی قفسی بزرگ این طرف و آن طرف می رود. دقت می کنم ولی تشخیص نمی دهم چه حیوانی است. ساعتم را نگاه می کنم. دیر شده. فکر می کنم یکی از دوتا لباسی را که دوست داشته ام می خرم. احتمالا اولی. حیوان مدام در حرکت است. برمی گردم و به طرف قفسه ی لباس اول می روم، ولی به محض این که می رسم راهم را کج می کنم و به طرف دیگر فروشگاه می روم و لباس سوم را که تیک زده بودم برمی دارم و به طرف صندوق می روم. پشت صندوق همان زنی که با من صحبت کرده بود نشسته و لبخند می زند. لباس را می خرم و از فروشگاه بیرون می روم.

Tuesday, April 26, 2011

سال نو مبارک!‏

خیلی حس خوبی داره وقتی روز ششم اردیبهشت، نامه بر اداره از در وارد می شه و بعد از سلام و خسته نباشید می گه سال نوتون هم مبارک!
حس خوب کش دادن جشن و شادی.‏

Wednesday, February 23, 2011

سه روز پیش

جوان عطرفروش مغازه‌ی نبش میدان ولی عصر درِ یک بطری شیشه‌ای را توی دستش گرفته، از روی ویترین تا نیمه‌ی بدن خم شده توی پیاده رو و به جمعیت زیادی که دارند دور میدان می‌چرخند مدام می‌گوید: خانوم بفرما تست کن... آقا بفرما... خانوم شما...
هنوز دارم فکر می کنم «عجب وقتی گیر آورده توی این وضعیت...» که با صدای کمی آرام‌تر از قبل شروع می‌کند:
لا اله الا الله، لا اله الا الله، ایران ایران ایران...

Sunday, January 16, 2011

برف

فکر کنم چند سالی می‌شد که تهران یه همچین برفی نیومده بود. از دیروز عصر تقریبا یک‌ریز داره می‌باره. صبح که بیرون رو نگاه کردم دیدم یه ۲۰ سانتی برف نشسته. همه‌جا سفید سفید بود و خیلی قشنگ. وقتی اومدم بیرون دوباره برف شروع شده بود. تصمیم گرفتم پیاده بیام سر کار. دیشب ناصر گفت برف حال مردم رو خوب می‌کنه. گفت همه آروم و مهربون شده بودن. امروز صبح هم همین‌طوری بود. از خیابون که رد می‌شی ماشینا سرعتشون رو کم می‌کنن یا وای‌میستن که برف‌آب و گل بهت نپاشن. از راه‌های باریکی که بین برفا توی پیاده‌رو درست شده مردم به هم راه می‌دن و می‌ذارن اول طرف مقابل رد بشه. توی چهره‌ی مردم نشاط رو می‌شه دید. وقتی چشم تو چشم می‌شی باهاشون، انگار دارن یه حس خوب رو باهات شریک می‌شن.
اولین نفر رسیدم و رفتم از پنجره‌ی اتاق، حیاط سفارت آمریکا رو نگاه کردم. سفید سفید و درختاش زیر برف بود. مرز باغچه‌ها پیدا نبود و از درختا برف ریز ریز می‌ریخت پایین. بچه‌ها که اومدن اونقدر شاد و شنگول بودن که کمتر یادم مياد صبح‌ها این‌شکلی دیده باشمشون. خودمم حس خوبی دارم. خیلی خوب.

Sunday, January 02, 2011

۲۵

لینک‌ها را که دیدم بلافاصله کلیک کردم. هر دو لیست، فایل‌های پی دی اف بودند. طول می‌کشید تا لود بشوند. مدام بین دو صفحه در رفت و آمد بودم ببینم کی کامل می‌شوند. طاقت نیاوردم. سعی کردم دانلودشان کنم. تا دانلود شوند برگشتم توی صفحه‌ای که داشت لود می‌شد. چند صفحه‌اش کامل شده بود. اسکرول کردم پایین. تا «پ» بیشتر نیامده بود. یکی از لیست‌ها را که دانلود شده بود سریع باز کردم. رفتم پایین تا به «ز» برسم. پایین‌تر، پایین‌تر... تمامی نداشت. قلبم داشت تند‌تر می‌زد. بالاخره رسیدم.
آن‌جا بود. بالا و پایینش را نگاه کردم. از آن فامیلی دو تای دیگر هم بود که اسم کوچکشان فرق داشت. خودش بود. اسم و فامیلش. و سنش...
۲۵...
۲۵؟
دقیق‌تر نگاه کردم. درست بود.
باورم نمی‌شد. چرا فکر می‌کردم سنش بیشتر بوده؟ چون آن موقع بچه بودم؟ چون حالا ۸ سال از او بزرگ‌تر بودم؟
۲۵
۲۵
انگار چیزی توی سرم ضربه می‌زد:
۲۵
...
آن یکی لیست را هم باز کردم. توی آن هم همین بود.
توی هر دو لیست فقط چند عبارت ساده جلوی اسمش نوشته شده بود:
۲۵
شیراز
۱۳۶۷/۰۹
حلق‌آویز

Sunday, December 26, 2010

احمد

شب ديرتر برگشته بود. من خانه‌شان بودم. همه قبلا غذا خورده بودند. مادرش برايش شام آورد. همان‌جا توي هال، سيني غذا را گذاشت جلوش. يادم نيست درست ولي گمانم برنج بود. سبزي پلو شايد. يا شايد چلو خورشت. من بي‌هوا داشتم نگاهش مي كردم. فقط از روي كنجكاوي. مثل همين حالا كه به خودم مي‌آيم و مي‌بينم مدت‌هاست به يك نفر زل زده‌ام. مثل حالا كه يك‌دفعه متوجه مي‌شوم بايد نگاهم را بگيرم از كسي كه دارد با دوستش حرف مي‌زند. مثل همين حالا...
سرش را كه بلند كرد و ديد نگاهش مي‌كنم گفت "آدم به كسي كه غذا مي‌خوره نگاه نمي‌كنه. مگه غذا نخوردي خودت؟"
شايد سري تكان داده باشم. شايد جوابي بفهمي نفهمي. شايد چيزي گفته باشم در توضيح يا توجيه كه حتا نشنيده باشد. شايد. ولي خوب يادم هست كه خيلي خجالت كشيدم.
آمدم خانه. براي مامان تعريف كردم. فقط مي‌خواستم از شدت ناراحتي‌ام كم كنم. فقط مي‌خواستم بگويم قصدي نداشتم. بگويم كه همين‌طوري نگاهش كرده بودم، ناخودآگاه، همين.
فكر مي‌كردم از دستم ناراحت شده. الان پيش خودش فكر مي‌كند من چه بچه‌ي بدي هستم. از من بدش مي‌آيد. قهر مي‌كند. ديگر دلش نمي‌خواهد با من بازي ‌كند يا حتا من را ببيند.

چقدر از آن شب گذشته بود كه لبه‌ي چادر عزيزي را گرفته بودم و توي آن راهروي سرد و بي‌نور، توي صف، كنار زن‌هاي ديگر ايستاده بودم تا ببينيمش؟ حتما آن قدر گذشته بود كه وقتي عزيزي من را كه قدم نمي‌رسيد بلند كرد و روي لبه‌ي تاقچه مانند نشاند، از پشت شيشه‌ كه من را ديد با شوق پرسيد "مريمه؟" من كه نمي‌شنيدم‌. شايد از جواب عزيزي متوجه شدم كه با لبخند توي گوشي گفت "آره مريمه. مريم خودمونه." و من كه قبل از ديدنش دل توي دلم نبود كه بابت آن شب هنوز از دستم ناراحت است، داشتم از ذوق مي‌مردم وقتي ديدم تمام صورتش مي‌خندد. با يك دست گوشي را گرفته بود و با دست ديگرش برايم دست تكان مي‌داد و چيزهايي مي‌گفت. شايد عزيزي برايم مي‌گفت چه مي‌گويد ولي تنها چیزی که يادم مانده این است که توي چشمهاي خندانش چيزي بود كه مطمئن شدم يادش نيست. نمي دانستم چرا ولي يادش نبود.

Wednesday, November 10, 2010

تلالو

لحظاتي هستند كه كاملا ناگهاني متوجه چيزي مي‌شوي كه هميشه برايت گيج‌كننده، مبهم يا دور از دسترس بوده و شايد تو هيچ تصوري از درك آن نداشته‌اي. ممكن است مدت‌ها پيش آن را فراموش كرده باشي يا حتا همان لحظه كه به نظرت لاينحل، غيرمطلق يا نظري آمده آن را كنار گذاشته باشي؛ در گوشه‌هاي پنهاني از ذهنت. ولي ناگهان در لحظه‌اي شهودي – اگر بتوان اين اسم را برايش به كار برد - با لذتي بي‌نظير متوجه مي‌شوي كه ديگر براي تو حل شده است. يك معما، يك داستان، يك مساله، آن‌قدر واضح و طبيعي آن‌جاست، حتا اگر جوابي كه به آن رسيده‌اي درست نباشد.

نواي سونات پيانوي موتسارت من را به روزهاي خوشي مي‌برد. از آن روزهايي كه در خاطره‌ات مي‌درخشند. در اصفهان. آن چند روزي كه با لذتي وصف نشدني در حياط كوچك و زيباي موزه‌ي هنرهاي معاصر با آن هواي خوب و كاج‌هاي سبز كمرنگ و كوتاه قدش به شنيدن موسيقي موتسارت مي‌نشستيم. تجربه‌اي كه هنوز هم جذابيت و لذت منحصر به ‌فردش را برايم از دست نداده است. گمان كنم آن لذت، تركيبي بود از احساسات خوشايند مختلفي كه هر روز من را با شوق تمام به آن حياط با آن رديف‌هاي صندلي پشت سر هم چيده‌ مي‌كشاند. يك روز وقتي داشتم لباس مي پوشيدم فكر كردم آخرين باري كه با اين اشتياق براي رفتن به جايي آماده مي‌شدم كي بوده است.

Sunday, November 07, 2010

خرگوش

لبه‌ي روميزي را كه كنار مي‌زنم خرگوش ناصر از زير ميز مي‌آيد بيرون. خرگوش سياه و سفيد است. مي‌گويم باز كجا بودي؟ و زير ميز را نگاه مي‌كنم. چيزي شبيه سبد زير ميز است كه يك پتوي كوچك توي آن جا داده شده. همان پتوي دو نفره‌ي مخمل بنفش قديمي‌ست كه سال‌ها پيش داشتيم. ناصر روي مبل توي هال نشسته و دارد من و خرگوش را نگاه مي‌كند. يكي از دندان‌هاي جلويي خرگوش شكسته. خرگوش سرش را بالا مي‌كند. يك نفر وارونه روي سقف ايستاده. پاهايش چسبيده به سقف و سرش رو به پايين است. لاغر و بلند قد به نظر مي‌رسد و موهايش را كه روغن زده صاف رو به عقب شانه كرده. سرتا پا مشكي پوشيده و چيزي شبيه شنل روي دوشش دارد. دست دراز مي‌كند و مثل شعبده‌بازها گوشهاي خرگوش را مي‌گيرد و آن را در كلاه سيلندرش مي‌گذارد. مرد را مي‌شناسم. "ولند" كتاب مرشد و مارگريتاست. حس خوبي به او دارم. حسي از احترام و اعتماد. مي‌دانم به خرگوش آسيبي نمي‌رساند و آن را سالم به ما برمي‌گرداند. پيش خودم تكرار مي‌كنم كه بايد اين را به ناصر بگويم. بگويم كه نگران خرگوش نباشد.

Tuesday, August 03, 2010

يك عصر پاييزي در كودكي

فقط كاپشن تيره اش يادم مانده وقتي داشتم از پشت پرده هاي سالن پذيرايي نگاهش مي كردم كه از توي حياط رد مي شد و مامان رفته بود استقبالش. تا بخواهد به ورودي راهرو برسد مثل برق پريده بودم توي اتاقم و داشتم مثل مرغ سركنده دور خودم مي چرخيدم. چقدر طول كشيد تا مامان را دم در اتاقم ببينم يادم نيست. پرسيد چرا نمياي؟ و لبخندش را يادم نمي رود وقتي گفتم دارم اتاقم را مرتب مي كنم. گفت بگذار يه وقت ديگه. بيا بشين. اومده خداحافظي، مي خواد بره سربازي.
سربازي؟
لابد همان روزها بود كه بابا نبود وگرنه وقتي مي آمد كه بتواند با بابا هم خداحافظي كند.
وقتي رفتم، نشسته بود روي يكي از صندلي هاي چرمي توي هال. همان نگاه كوتاه موقع سلام كافي بود تا ببينم چشمهاي عسلي اش درشت تر از هميشه به نظر مي رسد. شايد به خاطر موهاي سرش بود كه از ته تراشيده بود. نشستم روبروي تلويزيون و خيره به برنامه اي كه نه مي دانستم چيست و نه مي دانستم چه دارد مي گويد. چشم بر نداشتم از صفحه اش حتا وقتي مامان براي آوردن چاي رفت توي آشپزخانه. حتا وقتي گوشم پيششان بود كه حرف مي زدند. تا لحظه اي كه بلند شد برود. يك نگاه كوتاه و يك كلمه ي خداحافظ، آمده و نيامده. و من باز پشت پرده هاي سالن پذيرايي تاريك توي حياط را نگاه مي كردم كه داشت مي رفت.

Tuesday, April 27, 2010

اين روزها

اين روزها از هر كوچه و خياباني كه رد مي شوم وقتي روي ديوارها، ستون ها، ايستگاه هاي اتوبوس و هر جاي ديگر، علامت ها و شعارهاي جديد را مي بينم كه ديروز يا چند روز پيش آنجا نبودند حس خوبي پيدا مي كنم و ناخودآگاه لبخند مي زنم. دو - سه هفته اي ست از ولي عصر و كريم خان كه مي گذرم ياد آن روزها مي افتم؛ هر روز و بيشتر از هر وقت ديگر. هوا دارد دوباره گرم مي شود و اين درخت هاي زيباي چنار و زبان گنجشك با انبوه برگ هاي تر و تازه شان حال و هواي آن روزها را دوباره زنده مي كنند. هوا هواي همان روزهاست و تهران، تهران همان روزها.

Wednesday, January 06, 2010

خدا آخر و عاقبت همه رو به خير كنه

يكي از بچه ها كه اون طرف سالن مي شينه و فاصله اش از من حداكثر شش-هفت متر مي شه، هميشه اگه كاري باهام داشته باشه عوض اينكه بلند بگه يا بياد پيشم، زنگ مي زنه. البته اگه براتون جالبه بايد بگم يكي ديگه از همكارام – كه البته ديگه نمياد – هم به همين كار عادت داشت در صورتي كه فاصله اش از من به چهار متر هم نمي رسيد و هر وقت زنگ مي زد من صداي خودش رو واضح تر از صداي توي گوشي مي شنيدم.
القصه، اون همكار اول، امروز صبح كه اومد سر كار و كامپيوترش رو روشن كرد زنگ زد به من و گفت: "ببين! كامپيوترم صفحه اش اصلا واي نميسته. اصلا شات دان هم نمي شه كرد. البته من الان يه جورايي شات دانش كردم ولي صفحه اش مدام حركت مي كرد."
گفتم بسم الله... به حق چيزاي نديده و نشنيده. صرفنظر از حالت هاي عجيب و غريب مربوط به ويروس ها - كه با اين آنتي ويروس جديدمون قضيه اش منتفي بود - و بعضي بازي ها و سرگرمي ها، تا حالا نديده بودم صفحه ي كامپيوتر حركت كنه. تصور كردم كه صفحه مدام مي جنبه و از اين ور به اون ور مي پره و بازي در مياره و تو سعي مي كني با موس بهش برسي و اون فرار مي كنه. و حتا شات دان هم نميشه. يعني مثلا به كيبورد هم جواب نمي ده. گفتم خوب، يا نصيب و يا قسمت!
بهش گفتم روشنش كن تا بيام ببينم چشه و گوشي رو گذاشتم. احتمال مي دادم روشنش كه كنه مثل خيلي وقتاي ديگه مشكلش برطرف شده باشه ولي دوباره - البته اين بار بدون اينكه زنگ بزنه - صدام كرد.
رفتم. گفت:" ببين!"
ديدم روي صفحه ي login، كرسر داره توي باكس هاي user و password و domain مي چرخه و توي هيچكدوم ثابت نمي مونه. خوب اين با تصور من از چيزي كه همكارم گفته بود خيلي فرق داشت. احتمالا حدس زدين مشكل چي بود؟ بعله، لبه ي تقويم رو ميزيش افتاده بود روي كليد tab.


Monday, December 28, 2009

(2) نمي توانم

حتا وقتي استدلال هاي ناقص و مسخره و تهوع آورش را مي شنوند و سعي مي كنند توجيهش كنند و نمي توانند، لحظه اي و دقيقه اي انگار كافيست تا فراموش كنند تفاوت هايشان را.
من اما...
در سكوت فقط گوش مي كنم و حتا ياراي اين را ندارم كه بگويم هيچ چيزي - دقيقا هيچ چيزي - كشتن يك انسان را توجيه نمي كند.

(1) نمي توانم

مي تواند. مي تواند امروز كار را از سر بگيرد. زندگي و كار روزانه اش را دوباره شروع كند. آمار بگيرد. پي گير كارهاي عقب مانده شود و پشت تلفن با صداي بلند و جيغ مانند در مورد فرستادن كتاب ها و قيمتشان چانه بزند... مي تواند.

من اما نمي توانم. امروز نمي توانم. امروزي كه از پس ديروز آمده است.

Tuesday, December 22, 2009

چه كسي داستان نقاش را اول نوشت؟

فكر كنم خوب بلدم خودم را به كوچه ي علي چپ بزنم. البته گاهي بعد از اينكه دست خودم را رو كرده ام. سعي كنم از شال گردن بچه ي همسايه بگويم و از گربه ي روي ديوار. بخار روي پنجره ي ماشين را پاك كنم كه فكر كند بيرون را نگاه مي كنم و آن وقت از آب و هوا بگويم و از جواب يك كلمه اي اش بدانم كه هنوز دارد بهش فكر مي كند. و آنقدر پرت و پلا بگويم كه مطمئن شود من لااقل به چيزي كه در سر اوست فكر نمي كنم. و بعد سكوت و نگاه خيره اش آن قدر طولاني شود كه ديگر ندانم در ذهنش چه مي گذرد، هنوز دارد فكر مي كند يا نگاهش به برگي است كه زير برف پاك كن گير كرده.

Sunday, December 13, 2009

مرشد در ناهارخوري

غذايش مدتي هست كه تمام شده. موبايلش را برمي دارد و شماره مي گيرد:
- سلام. كجايي؟... چيزايي كه گفتم يادت نره: دقت! هميشه توي زندگيت دقيق باش. كاري نداري؟ خدافظ.