Monday, November 30, 2009

راه حل؟

اكثر وقت ها زبانم خوب كار نمي كند. مخصوصا وقتي از چيزي خوشحال مي شوم كه انتظارش را نداشته ام. مثلا امروز وقتي همكارم كه از كانادا برگشته هديه هايي را كه تنها براي من آورده بود يواشكي به دستم داد، كلي غافلگير شدم. هديه ها را طوري كه توجه كسي جلب نشود در آوردم و از او كه كنار دستم نشسته بود كلي تشكر كردم. ولي باز آخر كار فكر كردم نتوانسته ام آن جور كه دوست داشته ام و به نظرم مناسب بوده است تشكر كنم. معمولا اين اتفاق زياد مي افتد. فكر مي كنم بايد مثلا فلان جمله را مي گفتم تا بيشتر خوشحالش كنم و او بفهمد كه چقدر سورپريزم كرده است، يا چقدر از خوش سليقگي اش شگفت زده ام و اينكه هديه هايي كه برايم گرفته چيزهايي است كه واقعا دوست دارم. معمولا دلم مي خواهد فرصت ديگري پيدا كنم و آن چيزها را به شكلي به او بگويم ولي گاهي اين فرصت ديگر از دست رفته است. البته اين احساس معمولا پايدار نمي ماند و دير يا زود متوجه مي شوم زيادي سخت گرفته ام.
راستش حدس مي زنم كه بايد براي اين نارضايتي و عذاب وجدان - كه تنها به زبانم هم مربوط نمي شود – چاره اي پيدا كنم.

Saturday, November 14, 2009

جايزه

فكر كنم براي شركت در يك برنامه ي گروهي توي آمادگي بود كه اولين جايزه ام را گرفتم. مطمئن نيستم چه مراسمي بود ولي شايد همان نمايش چهار فصل با شعر و دكلمه بود كه من در آن نقش مجري را داشتم و عكس هاي آن هنوز توي آلبوم بچگي هايم هست.
جايزه ي همه مثل هم بود: كتابي نازك در حدود ده صفحه به نام "پروين به دبستان مي رود". كتاب قشنگي بود و من تا سال ها داشتمش. فكر كنم برگرداني از يك متن خارجي بود. با نقاشي هايي قشنگ و سطح بالا.
يادم هست از گرفتن جايزه خيلي ذوق كرده بودم و جالب اينكه كاغذ كادوي آن دقيقا به يادم مانده. در واقع همه ي جايزه ها را به جاي كاغذ كادو با كاغذ رنگي بنفش تيره و براقي پيچيده بودند كه فكر كنم براي من جذاب بود. آن روز توي سرويس كه داشتم به خانه بر مي گشتم خيلي خوشحال بودم.
چند روز بعد يا بيشتر بود كه به دليلي گذرم به دفتر افتاد. شايد براي بردن چيزي به كلاس مرا به آنجا فرستاده بودند. همانطور كه ناظم داشت توي كمدي را مي گشت، چشمم به كمد كناري افتاد كه يكي از درهاي آن باز بود. فكر كردم اشتباه مي بينم. باورم نمي شد: كمد پر بود از كتاب "پروين به دبستان مي رود". كتاب ها جا به جا روي هم افتاده بودند و تل نامنظم و كج و معوجي از آن ها در حال ريزش به نظر مي رسيد. تمام طبقه ها تا جايي كه مي توانستم ببينم، آن دختر زيبا با صورت ملوس و موهاي طلايي و لباس قشنگش – كه شايد پروين كمتر از هر اسم ديگري به او مي آمد - موج مي زد.

Tuesday, November 10, 2009

ويتامين كتك

فكر كنم يه چيزيم شده. امروز كه داشتم يه مقاله رو براي آپلود توي سايت آماده مي كردم يه دفعه مثل برق گرفته ها چهارچشم شدم روي عنوانش: "كاربرد روش جديد اغتشاش در تحليل اطلاعات چاه آزمايي و توليد مخازن گازي".
از صبح هم همه اش صداي همهمه و الله اكبر از بيرون مي شنوم.
گمونم يه چيزي توي خونم كم شده.

Tuesday, September 29, 2009

حيرت

دختر دوان دوان از خيابان بغلي خودش را رساند نزديك ما. زبانش بند آمده بود. دست لرزانش را گرفته بود جلوي دهانش. رنگ به صورت نداشت. چشمانش گشاد شده بود و نگاهش دودو مي زد. عقب عقب رفت كنار پياده رو. گفتم حتما جلوي چشمانش يكي را با تير زده اند. پرسيديم چي شده؟ سعي مي كرد سرك بكشد طرف خياباني كه از آن آمده بود. قرار نداشت. دو سه بار پرسيديم تا توانست فقط بگويد: "خواهرهام...".
همراه عده اي كه داشتند فرار مي كردند سمت ما دويديم توي يكي از كوچه ها. دختر توي هياهو و شلوغي و گريزها گم شد.
يك ربع بعد ديديمش. مشت گره كرده اش را بالا برده بود و همان طور كه داشت مي رفت سمت خيابان، بلند بلند شعار مي داد.
دو دختر جوان چند متر عقب تر توي پياده رو ايستاده بودند و صدايش مي كردند كه برگردد.

Saturday, August 08, 2009

بازی وبلاگی

مولود عزیز در این پست لطف کرده و من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده.
بازی اینه: "انتظار شما از رسانه ی ملی چیست؟"
راستش من از بعد از انتخابات تا حالا نتونستم چیزی بنویسم. همونطور که دوستان می دونن نوشتنم همچین چشمه ی جوشانی هم نبود که بگم یه دفعه خشکیده یا چیزی از این دست. همون وقت هم کم می نوشتم. ولی واقعا بعد از انتخابات همون کم رو هم نتونستم بنویسم. نوشتنی فوق العاده زیاد بوده و هست و نمی شه گفت ناامیدی یا دلسردی یا هر احساس منفی دیگه ای جلوی نوشتنم رو گرفته چون اصلا ناامید یا افسرده نیستم و نه اینکه دوست نداشتم درباره ی این روزها بنویسم ولی نمی دونم چرا از این همه دیدنی ها دستم به نوشتن نرفته.
درباره ی بازی هم چند روزی می شه که دارم فکر می کنم چیزی بنویسم ولی نمی تونم. شاید جوابش واضح به نظر برسه ولی واقعا نوشتن درباره ی چنین موضوعی مشکله. مخصوصا که خود دو واژه ی رسانه و ملی اونقدر نامانوسن که مثلا "دراکولای علف خوار". یا مثل اینکه بخوای بگی یه سوسک حمام باید چه کار کنه که شبیه یه اسب سفید بشه.
بعد فکر کردم اگه قرار به نوشتن بود، نوشتن از انتظاراتی که دارم خیلی خنده دار می شد. چون اونقدر دور از دسترس و واقعیتن که فعلا جنبه ی اجرایی عملی در ایران ندارن. بنابراین حدس می زنم بهتره درباره ی این فکر کنم که چه انتظاری از رسانه ندارم، تازه اونم نه از نوع ملی اش.
مثل بحثی که قبل از انتخابات مطرح می شد که ما از رئیس جمهور باید انتظار داشته باشیم چه کارهایی رو نکنه نه اینکه چه کارهایی رو انجام بده چون این واقع بینانه تره. و فکر کنم توی ایران خیلی چیزا لااقل فعلا اینجوری هستن.
به هر حال بهش فکر می کنم و اگه تونستم یه لیست درست کنم اینجا می ذارم ولی باید بگم یه سری از جواب هام با خود مولود مشترکه. از مولود عزیز بابت دعوتش ممنونم.
شاید چنین حقی نداشته باشم ولی با اجازه من هم فروغ، نازنین، آراد، علی، شیخ نسیان، پیمان شکن، شراب تلخ، HerrBlum و Diis Ignotis رو دعوت می کنم که اگه دوست دارن توی این بازی شرکت کنن.

Wednesday, June 10, 2009

امید

نشاطی که مدت ها بود در مردم سراغ نداشتم، چند روزی هست که توی خیابان ها موج می زند.
امیدوارم به شادی ختم شود.

Sunday, May 10, 2009

تا مترو

"دزد! دزد ! دزدو بگیر! بگیرش دزدو!"
پسر جوانی با سرعت تمام به سمت من می دود و مردی با کلاه کاسکت و فریاد زنان به دنبالش. نا خود آگاه می ایستم. پسر به من که نزدیک می شود دستش را که چیزی در آن دارد بلند می کند و می گوید :"بیای جلو می زنم." و با سرعت از کنارم رد می شود. سربازی که با فاصله ای از من ایستاده مردد شروع می کند به دویدن در پی جوان. مرد کلاه دار هم که هنوز دارد فریاد می زند از کنارم می گذرد. با نگاه تعقیبشان می کنم. جوان از پیاده رو برای موتوری در خیابان دست تکان می دهد. موتوری با تعجب می ایستد ولی پسر از او می گذرد و وارد خیابان می شود. درست در لحظه ای که فکر می کنم دارد طوری می دود که کسی به گردش نمی رسد، سرعتش را کم می کند و وسط خیابان می ایستد. او را می گیرند. سرباز و مرد کلاه دار او را به آن طرف خیابان می کشانند. مرد دیگری که دارد فریاد می زند:"نگهش دارید." دوان دوان خودش را می رساند و شروع به کتک زدن جوان می کند. شلوغ می شود. راه می افتم. کمی جلوتر چند نفر موتوری های نیروی انتظامی را که دارند در خط ویژه ی اتوبوس می رانند صدا می زنند تا دزد را تحویل دهند. آن ها هم کار را به ماشین نیروی انتظامی حواله می دهند که دارد می رسد. ماشین توقف می کند. مامور پیاده می شود و به طرف جمعیت می رود. راه می افتم. بغض گلویم را می فشارد و اشک دیدم را تار می کند. کمی که جلوتر می روم صدای تق خفه ی می شنوم و پشت سرش صدای شکستن شیشه. ماشینی از عقب به ماشین جلویی زده و چراغهایش خرد شده. راننده ها پیاده می شوند و خرده شیشه ها را نگاه می کنند. راه می افتم. فکر می کنم امروز چه چیزهای دیگری قرار است ببینم.

Sunday, April 26, 2009

دوباره

در جای همیشگی نشسته ام و در هیاهو و سر و صدای جمعیت به موسيقي آرام باخ گوش مي كنم و عاشقانه به ديوار زل زده ام:
تاركوفسكي پشت دوربين است. يك چشمش را مي بندد و توي دوربين نگاه مي كند. صورتش در سمتي كه چشمش را بسته چين مي خورد و گوشه ي دهانش به سمت بالا مي رود و دندان هايش پيدا مي شوند. دستش را بالا می برد. نگاهش را به دور دست مي اندازد و به شوخي انگشتش را به تهديد تكان مي دهد و چيزي مي گويد. بعد کسی را از دور به سمت خود می خواند، می خندد و دوباره توی دوربین نگاه می کند.
این تصویر بارها و بارها تکرار می شود و من غافلگیر از شوری که دوباره در خود احساس می کنم از آن چشم بر نمی دارم.

Saturday, March 14, 2009

ميانسالي

حدود پنجاه سالي دارد. صورتش كمي سبزه است و و موهايش را قهوه اي رنگ كرده. روبروي من در آن سوي هال روي يك عسلي نشسته و پايش را روي پاي ديگر انداخته. ژاكت نازك كرم رنگي روي بلوزش پوشيده؛ دامن چهارخانه ي كرم-قهوه اي، جوراب توري دانه درشت و يك كفش قهوه اي بندي. چند بار به هم لبخند زده ايم.

حالا فيلم اول تمام شده. هنوز همان جا نشسته و پاهايش را روي هم انداخته. فنجان چايش را بالا برده و نزديك صورتش نگه داشته؛ ولي ديگر به من نگاه نمي كند. چشمهايش را بسته و در هياهوي آپارتمان و صداهايي كه به صدا نمي رسند، با موسيقي آرامش بخش باخ آرام سر تكان مي دهد.

Sunday, February 22, 2009

گفتن يا نگفتن؛ مساله اين است.

Saturday, January 17, 2009

آغاز جواني

صبح كه چشمهايم را باز كردم با خودم گفتم امروز هجده ساله مي شوم.

آن روز يك داستان كوتاه از شولوخوف خواندم و يك شعر نو و كمي حافظ به گمانم. يك طراحي ساده كشيدم، با كمي خمير يك مجسمه ي كوچك ساختم، چند دقيقه رقصيدم و روي سنتور آهنگي را كه بلد بودم زدم. بعد سمفوني شماره پنج بتهوون را گوش كردم و شايد يك فيلم هم ديدم. يادم نيست ديگر چه كار كردم. شايد كتاب هاي نقاشي ام را هم كمي ورق زده باشم اما خوب مي دانم سعي داشتم هر كاري در رابطه با هر هنري كه شدني بود انجام دهم.
آن روز براي من روز خاصي بود.

Sunday, December 21, 2008

سلام

همونطور كه احتمالا خودتون متوجه شدين من چند سال پيش اين وبلاگ رو براي كشف يك تجربه درست كردم. اولش قصدم اين بود كه مثل يك دفتر خاطرات باشه ولي بعد كم و بيش عوض شد. و امروز قراره اين وبلاگ به جهان و جهانيان!!! معرفي بشه. احتمالا همه ي دوستان مي دونن كه ناصر چه نقشي در اين تصميم داشته.
اين پست يه جور اعلام تسليم براي تمام دوستانيه كه لطف كردن و اومدن اينجا سر بزنن. من هر دو دستمو بالا نگه داشته ام و هيچ توضيح قابل قبولي ندارم كه توجيهم كنه. فقط مي گم خوشحالم كه از اين به بعد نوشته هام رو با شما قسمت مي كنم.

Tuesday, November 04, 2008

ايستگاه

از كلاس كه اومدم بيرون بارون خيلي شديد شده بود. چتر نداشتم. تند تند و به حالت نيمه دو خودم رو رسوندم به ايستگاه اتوبوس. كسي تو ايستگاه نبود جز يه مرد سي و خورده ساله. پشتش به خيابون بود و رو به صندلياي ايستگاه وايستاده بود. يه پالتو بلند تنش بود و يه كلاه كشباف سرش. يه چمدون نسبتا كوچيك جلوش روي صندلي ايستگاه گذاشته بود. داشت سيگار مي كشيد. به محض اينكه رسيدم ايستگاه سريع گفت:" بيا. بيا اينجا بشين. اون صندليا خيسن. اينجا يه كارتن رو صندلي گذاشتن. تميزه. بيا بشين اينجا." و همزمان چمدونش رو از روي صندلي برداشت. رفتم طرفش. فقط يه صندلي تميز بود. گفتم:" نه. مرسي . خودتون بشينين." داشت مي رفت اون سمت ايستگاه. سريع گفت:" نه. نه. بشين." گفتم:"مرسي" و نشستم. گفتم:" بياين شما هم بشينين. من كاغذ توي كيفم..." گفت:" نه. من سيگار دستمه. زشته." و با همون فاصله اون طرف ايستگاه وايساد.
من هي نگاه مي كردم ببينم اتوبوس مياد يا نه. حواسم بود كه اگه سيگارش تموم شده بهش كاغذي چيزي بدم بشينه. يه كمي اومد نزديك تر. گفت:" عجب زمستوني شد." گفتم:" آره. بارون خيلي شديده." گفت:"آره. بارون... حالا ماشين هم نمياد." گفتم:" تو بارون بدتر هم مي شه." گاه گاهي يه ماشين از جلومون رد مي شد. آروم انگار با خودش باشه گفت:" اصلا ماشين نيست... اينام كه همشون... بنزي...بي ام وه يي..." درست نمي شنيدم چي مي گه ولي حدس زدم منظورش اينه كه اينجا همه ماشين شخصي دارن و اونم از نوع مدل بالا. انگار كلافه بود. شايد يه بد و بيراهي هم گفت.
چراغاي وسط بلوار يه دفعه خاموش شد. گفت:" بيا. اين چراغهام قطع شد." گفتم:" آره." دو طرف خيابون رو نگاه كردم. ساختمونا برق داشتن. خواستم يه چيزي درباره ي چراغا و برق و اينا بگم كه يه خانوم رسيد به ايستگاه. قبلا هم ديده بودمش. با من هم مسير بود. پرسيد:" خيلي وقته اينجايين؟" گفتم:" يه ده دقيقه اي مي شه." خواست بشينه رو صندلي. گفتم:" مواظب باشين. خيسه." نشنيد. نشست و در جا بلند شد. گفت:"واي. چقدر سرده." گفتم: "خيسه. بياين اينجا بشينين. من خيلي وقته نشستم." گفت:" نه. مرسي. همشون خيسن؟" گفتم:" آره. فقط اين يكي كه كارتن گذاشتن خشكه. اونم آقا لطف كردن و جاشونو به من دادن." برگشتم طرف مرد. داشت ما رو نگاه مي كرد. گفت:"آره. همشون خيس و كثيفن. فقط اون رو كارتن گذاشته بودن. اينجا كارتن مي ذارن مي خوابن."
من به ساعتم نگاه كردم. گفتم:" دير شد." مرد گفت:" ماشين هم نمياد حالا. لابد بايد تا ده دوازده شب بمونيم اينجا... من بايد برم امام خميني... توپخونه." من در همدردي باهاش گفتم:"واي. آخ آخ" دوباره گفت:" توپخونه..."
از روي صندلي بلند شدم. زن در حالي كه با نگاه به مرد اشاره ميكرد آروم يه چيزايي گفت. درست نمي شنيدم: "هميشه همينطوريه. هميشه مياد اينجا. يه ايستگاه پايينتر پياده مي شه...هميشه اينجاست... نمي دونم چه حالي داره... اينجا سوار مي شه، يه ايستگاه پايينتر پياده مي شه و دوباره برمي گرده اينجا." من داشتم با تعجب نگاش مي كردم. گفت:" اصلا هم بهش نمي ياد... بيچاره. حتما موقعي كه اين جوري شده توي سفري چيزي بوده. چون هميشه اين چمدون باهاشه. فكر مي كنه داره مي ره فرودگاه..."
چند نفر رسيده بودن به ايستگاه و مرد مشغول صحبت باهاشون شده بود. داشت از يه چيزي درباره ي ماشين ها يا ترافيك شكايت مي كرد. يه اتوبوس از اون طرف خيابون پيدا شد. يكي از مردها گفت:" اومد. خودشه. هفت تيره. از اون پولياست." يكي دو نفر چيزايي گفتن. مرد به يكيشون گفت: " آقا با اجازه من برم اون طرف يه سيگار روشن كنم." از جلوي ما رد شد و از ايستگاه رفت بيرون و زير بارون وايستاد. چترش رو باز كرد و يه سيگار آتيش زد.
اتوبوس رسيد جلوي ايستگاه. مرد گفت:"اومد. بياين سوار شين." و ما رو نگاه كرد كه يكي يكي سوار مي شديم. زن تعارف كرد كه اول من سوار شم. برگشتم طرف مرد كه داشت نگام مي كرد و گفتم:"آقا ممنون."

Tuesday, October 21, 2008

كارآموز

ساعت هشت ونيم، عرق كرده مي رسد و پشت ميز كناري من مي نشيند. عينكش را برمي دارد، دست هايش را روي صورتش مي كشد و چشم هايش را مي مالد. رو به من مي گويد: "چقدر شلوغه!" با كمي مكث و لبخند به طرفش بر مي گردم: "خيابون؟" "آره. تهران..." "ساعت كاري معمولا اينجوريه." "من هم مسيرم بده..." "مي افتين تو ترافيك..." موهاي خرمايي مجعد و بيني كشيده و كمي عقابي دارد با لبهاي كوچك كه دو طرفشان كمي به سمت پايين كشيده شده. در مجموع قيافه ي با مزه اي دارد. از آنهايي كه به نظر مي رسد هميشه از دنياي اطرافشان در حيرت اند. و اين را ابروهاي خميده به سمت بالايش تشديد مي كند. مثل اينكه مبهوت به دنيا آمده باشد.
ديروز كه قرار بود اسكن كردن را يادش بدهم وقتي داشتم آنتي ويروس را غير فعال مي كردم پرسيد:" شما هم رشته تون كتابداريه؟" گفتم:"نه. كامپيوتر." انگار خيالش راحت شده باشد گفت:" آهان. گفتم آخه."
به اين فكر مي كنم كه آيا بيرون از اين جا، فارغ از روابط كاري و آموزشي و محاصره ي چهارده نفر از جنسي متفاوت رفتارش متفاوت خواهد بود. گمان نكنم.

Tuesday, June 10, 2008

فلسفه ی ايجاد فتوبلاگ

امروز يه آقايی از لارستان واسه ی طراحی آخرم كامنت گذاشته كه:
"کاش جای طراحی و نقاشی، عکس میذاشتی... چون فتوبلاگ رو واسه همین ایجاد کردند."

Wednesday, May 28, 2008

اردلان

پاي تلفن با نجوايي فرياد گونه اسمش را صدا مي زند. بارها و بارها. با تقلايي خستگي ناپذير مي خواهد توجه بچه را كه به نظر مي رسد حواسش جاي ديگري ست به خود جلب كند. گاهي به نظر مي رسد بچه گوشي را رها كرده و رفته باشد يا در حالي كه آن را در دست دارد با برادر بزرگترش مشغول سر و كله زدن باشد. با اين حال، مادر آنقدر يك جمله را تكرار مي كند كه ممكن است به نظر شنونده مسخ شده به نظر برسد يا مفهومش را از دست داده باشد.

در حالي كه سر پا ايستاده و كيفش را در دست دارد به خانه زنگ مي زند:
"...امتحانت چطور شد؟ خوب شد؟ امتحانت خوب شد؟ اردلان!... مامان امتحانت چي شد؟ اردلان! ... بيست مي شي؟ اردلان بيست مي شي؟ زود باش بگو ببينم بيست مي شي؟ اردلان!... اردلان!... زود باش كار دارم بايد برم. اردلان! ..."

شايد روزی در جايی ديگر

ديروز كه داشتم از سر كار بر می گشتم، احساس خستگی زيادی داشتم. همينطور كه ايستاده داشتم از پنجره ی اتوبوس، پنجره های يشمی رنگ بانك ملت را نگاه مي كردم به ياد حرف فروغ افتادم كه می گفت آنجا خواب بعد از ظهر معمول نيست. می گفت آنجا بعد از كار تازه نوبت تفريح و خوشگذرانی و كلوپ و كافه و اينهاست. اولين بار خيلی تعجب كردم كه بعد از هشت ساعت كار چطور می شود بدون استراحت زد بيرون. هر چند حالا می فهمم. ولی چيزی كه ديروز داشتم فكر می كردم اين بود كه ما حتا اگر در كشور ديگری زندگی كنيم لااقل مدتی طول خواهد كشيد تا ياد بگيريم – حداقل به روش های مناسب خودمان - از زندگی لذت ببريم. (همانطور كه طول می كشد مثلا ياد بگيريم خودمان باشيم يا خيلی چيزهای ديگر.) در واقع اولين چيزی كه به نظرم رسيد يك سوال بود: آيا ما زمانی ياد خواهيم گرفت از زندگی لذت ببريم؟

Monday, December 10, 2007

همكاران

به من اعتماد دارند. با اينكه با هيچ كدام قاطي نمي شوم ولي به من اعتماد دارند. با اينكه او اگر بخواهد يا بتواند با كسي به ناهار برود، من كسي هستم كه همراهي اش خواهم كرد ولي بقيه ابايي ندارند كه پيش من از او بدگويي كنند يا در شوخي هايشان درباره ي او من را مخاطب قرار دهند.
يادم به دوره ي تحصيل مي افتد. حتا راننده ي سرويس گمان مي كرد من جاسوسم. دوران جاسوس بازي.
حالا ميان آنها سكوت مي كنم و گاهي فقط لبخند مي زنم يا عضلات صورتم را به نشانه ي واكنش به صحبت هايشان تكان مي دهم و گاهي كمي بيشتر. به سكوتم مي انديشم و اينكه احتمال زيادي دارد كه حس ناخوشايندي از اين عدم همراهي در آنها ايجاد كند. امروز از رفتن ناهار با آنها خودداري كردم. دوست دارم با او هم نروم.

Monday, November 26, 2007

الفبا

آه... الفبا. الفباي ما.
ممكن است سال ها يك كلمه يا اسم را اشتباه تلفظ كنی. حتی تا پايان عمر. به همين راحتی.

Tuesday, November 20, 2007

موتسارت

موتسارت گوش مي كنم.
موتسارت گوش مي كنم و خاطرات زيادي به ياد مي آورم. به اولين باري كه نواي موسيقي موتسارت را شنيدم فكر مي كنم. خانم برزگر هميشه در كلاس نقاشي اش موسيقي كلاسيك مي گذاشت. يك بار كه در اتاق كوچك خانه شان كه نقش كارگاه را داشت مشغول نقاشي بوديم، نواري در ضبط قديمي گذاشت و لحظاتي بعد از شروع موسيقي رو به من كرد و گفت: "موتسارته ها! چقدر عاليه؟". مي دانم كه قبل از آن هم موتسارت را در ميان آن همه موسيقي كلاسيك شنيده بودم ولي اولين بار بود كه مي شنيدم و مي دانستم كه موتسارت است. عشق و لذت و تحسين را در چشمهاي خانم برزگر مي ديدم.
موتسارت گوش مي كنم و فكر مي كنم كه زندگي ام مي توانست مسير بسيارمتفاوتي داشته باشد.