Saturday, March 14, 2009

ميانسالي

حدود پنجاه سالي دارد. صورتش كمي سبزه است و و موهايش را قهوه اي رنگ كرده. روبروي من در آن سوي هال روي يك عسلي نشسته و پايش را روي پاي ديگر انداخته. ژاكت نازك كرم رنگي روي بلوزش پوشيده؛ دامن چهارخانه ي كرم-قهوه اي، جوراب توري دانه درشت و يك كفش قهوه اي بندي. چند بار به هم لبخند زده ايم.

حالا فيلم اول تمام شده. هنوز همان جا نشسته و پاهايش را روي هم انداخته. فنجان چايش را بالا برده و نزديك صورتش نگه داشته؛ ولي ديگر به من نگاه نمي كند. چشمهايش را بسته و در هياهوي آپارتمان و صداهايي كه به صدا نمي رسند، با موسيقي آرامش بخش باخ آرام سر تكان مي دهد.

Sunday, February 22, 2009

گفتن يا نگفتن؛ مساله اين است.

Saturday, January 17, 2009

آغاز جواني

صبح كه چشمهايم را باز كردم با خودم گفتم امروز هجده ساله مي شوم.

آن روز يك داستان كوتاه از شولوخوف خواندم و يك شعر نو و كمي حافظ به گمانم. يك طراحي ساده كشيدم، با كمي خمير يك مجسمه ي كوچك ساختم، چند دقيقه رقصيدم و روي سنتور آهنگي را كه بلد بودم زدم. بعد سمفوني شماره پنج بتهوون را گوش كردم و شايد يك فيلم هم ديدم. يادم نيست ديگر چه كار كردم. شايد كتاب هاي نقاشي ام را هم كمي ورق زده باشم اما خوب مي دانم سعي داشتم هر كاري در رابطه با هر هنري كه شدني بود انجام دهم.
آن روز براي من روز خاصي بود.

Sunday, December 21, 2008

سلام

همونطور كه احتمالا خودتون متوجه شدين من چند سال پيش اين وبلاگ رو براي كشف يك تجربه درست كردم. اولش قصدم اين بود كه مثل يك دفتر خاطرات باشه ولي بعد كم و بيش عوض شد. و امروز قراره اين وبلاگ به جهان و جهانيان!!! معرفي بشه. احتمالا همه ي دوستان مي دونن كه ناصر چه نقشي در اين تصميم داشته.
اين پست يه جور اعلام تسليم براي تمام دوستانيه كه لطف كردن و اومدن اينجا سر بزنن. من هر دو دستمو بالا نگه داشته ام و هيچ توضيح قابل قبولي ندارم كه توجيهم كنه. فقط مي گم خوشحالم كه از اين به بعد نوشته هام رو با شما قسمت مي كنم.

Tuesday, November 04, 2008

ايستگاه

از كلاس كه اومدم بيرون بارون خيلي شديد شده بود. چتر نداشتم. تند تند و به حالت نيمه دو خودم رو رسوندم به ايستگاه اتوبوس. كسي تو ايستگاه نبود جز يه مرد سي و خورده ساله. پشتش به خيابون بود و رو به صندلياي ايستگاه وايستاده بود. يه پالتو بلند تنش بود و يه كلاه كشباف سرش. يه چمدون نسبتا كوچيك جلوش روي صندلي ايستگاه گذاشته بود. داشت سيگار مي كشيد. به محض اينكه رسيدم ايستگاه سريع گفت:" بيا. بيا اينجا بشين. اون صندليا خيسن. اينجا يه كارتن رو صندلي گذاشتن. تميزه. بيا بشين اينجا." و همزمان چمدونش رو از روي صندلي برداشت. رفتم طرفش. فقط يه صندلي تميز بود. گفتم:" نه. مرسي . خودتون بشينين." داشت مي رفت اون سمت ايستگاه. سريع گفت:" نه. نه. بشين." گفتم:"مرسي" و نشستم. گفتم:" بياين شما هم بشينين. من كاغذ توي كيفم..." گفت:" نه. من سيگار دستمه. زشته." و با همون فاصله اون طرف ايستگاه وايساد.
من هي نگاه مي كردم ببينم اتوبوس مياد يا نه. حواسم بود كه اگه سيگارش تموم شده بهش كاغذي چيزي بدم بشينه. يه كمي اومد نزديك تر. گفت:" عجب زمستوني شد." گفتم:" آره. بارون خيلي شديده." گفت:"آره. بارون... حالا ماشين هم نمياد." گفتم:" تو بارون بدتر هم مي شه." گاه گاهي يه ماشين از جلومون رد مي شد. آروم انگار با خودش باشه گفت:" اصلا ماشين نيست... اينام كه همشون... بنزي...بي ام وه يي..." درست نمي شنيدم چي مي گه ولي حدس زدم منظورش اينه كه اينجا همه ماشين شخصي دارن و اونم از نوع مدل بالا. انگار كلافه بود. شايد يه بد و بيراهي هم گفت.
چراغاي وسط بلوار يه دفعه خاموش شد. گفت:" بيا. اين چراغهام قطع شد." گفتم:" آره." دو طرف خيابون رو نگاه كردم. ساختمونا برق داشتن. خواستم يه چيزي درباره ي چراغا و برق و اينا بگم كه يه خانوم رسيد به ايستگاه. قبلا هم ديده بودمش. با من هم مسير بود. پرسيد:" خيلي وقته اينجايين؟" گفتم:" يه ده دقيقه اي مي شه." خواست بشينه رو صندلي. گفتم:" مواظب باشين. خيسه." نشنيد. نشست و در جا بلند شد. گفت:"واي. چقدر سرده." گفتم: "خيسه. بياين اينجا بشينين. من خيلي وقته نشستم." گفت:" نه. مرسي. همشون خيسن؟" گفتم:" آره. فقط اين يكي كه كارتن گذاشتن خشكه. اونم آقا لطف كردن و جاشونو به من دادن." برگشتم طرف مرد. داشت ما رو نگاه مي كرد. گفت:"آره. همشون خيس و كثيفن. فقط اون رو كارتن گذاشته بودن. اينجا كارتن مي ذارن مي خوابن."
من به ساعتم نگاه كردم. گفتم:" دير شد." مرد گفت:" ماشين هم نمياد حالا. لابد بايد تا ده دوازده شب بمونيم اينجا... من بايد برم امام خميني... توپخونه." من در همدردي باهاش گفتم:"واي. آخ آخ" دوباره گفت:" توپخونه..."
از روي صندلي بلند شدم. زن در حالي كه با نگاه به مرد اشاره ميكرد آروم يه چيزايي گفت. درست نمي شنيدم: "هميشه همينطوريه. هميشه مياد اينجا. يه ايستگاه پايينتر پياده مي شه...هميشه اينجاست... نمي دونم چه حالي داره... اينجا سوار مي شه، يه ايستگاه پايينتر پياده مي شه و دوباره برمي گرده اينجا." من داشتم با تعجب نگاش مي كردم. گفت:" اصلا هم بهش نمي ياد... بيچاره. حتما موقعي كه اين جوري شده توي سفري چيزي بوده. چون هميشه اين چمدون باهاشه. فكر مي كنه داره مي ره فرودگاه..."
چند نفر رسيده بودن به ايستگاه و مرد مشغول صحبت باهاشون شده بود. داشت از يه چيزي درباره ي ماشين ها يا ترافيك شكايت مي كرد. يه اتوبوس از اون طرف خيابون پيدا شد. يكي از مردها گفت:" اومد. خودشه. هفت تيره. از اون پولياست." يكي دو نفر چيزايي گفتن. مرد به يكيشون گفت: " آقا با اجازه من برم اون طرف يه سيگار روشن كنم." از جلوي ما رد شد و از ايستگاه رفت بيرون و زير بارون وايستاد. چترش رو باز كرد و يه سيگار آتيش زد.
اتوبوس رسيد جلوي ايستگاه. مرد گفت:"اومد. بياين سوار شين." و ما رو نگاه كرد كه يكي يكي سوار مي شديم. زن تعارف كرد كه اول من سوار شم. برگشتم طرف مرد كه داشت نگام مي كرد و گفتم:"آقا ممنون."

Tuesday, October 21, 2008

كارآموز

ساعت هشت ونيم، عرق كرده مي رسد و پشت ميز كناري من مي نشيند. عينكش را برمي دارد، دست هايش را روي صورتش مي كشد و چشم هايش را مي مالد. رو به من مي گويد: "چقدر شلوغه!" با كمي مكث و لبخند به طرفش بر مي گردم: "خيابون؟" "آره. تهران..." "ساعت كاري معمولا اينجوريه." "من هم مسيرم بده..." "مي افتين تو ترافيك..." موهاي خرمايي مجعد و بيني كشيده و كمي عقابي دارد با لبهاي كوچك كه دو طرفشان كمي به سمت پايين كشيده شده. در مجموع قيافه ي با مزه اي دارد. از آنهايي كه به نظر مي رسد هميشه از دنياي اطرافشان در حيرت اند. و اين را ابروهاي خميده به سمت بالايش تشديد مي كند. مثل اينكه مبهوت به دنيا آمده باشد.
ديروز كه قرار بود اسكن كردن را يادش بدهم وقتي داشتم آنتي ويروس را غير فعال مي كردم پرسيد:" شما هم رشته تون كتابداريه؟" گفتم:"نه. كامپيوتر." انگار خيالش راحت شده باشد گفت:" آهان. گفتم آخه."
به اين فكر مي كنم كه آيا بيرون از اين جا، فارغ از روابط كاري و آموزشي و محاصره ي چهارده نفر از جنسي متفاوت رفتارش متفاوت خواهد بود. گمان نكنم.

Tuesday, June 10, 2008

فلسفه ی ايجاد فتوبلاگ

امروز يه آقايی از لارستان واسه ی طراحی آخرم كامنت گذاشته كه:
"کاش جای طراحی و نقاشی، عکس میذاشتی... چون فتوبلاگ رو واسه همین ایجاد کردند."

Wednesday, May 28, 2008

اردلان

پاي تلفن با نجوايي فرياد گونه اسمش را صدا مي زند. بارها و بارها. با تقلايي خستگي ناپذير مي خواهد توجه بچه را كه به نظر مي رسد حواسش جاي ديگري ست به خود جلب كند. گاهي به نظر مي رسد بچه گوشي را رها كرده و رفته باشد يا در حالي كه آن را در دست دارد با برادر بزرگترش مشغول سر و كله زدن باشد. با اين حال، مادر آنقدر يك جمله را تكرار مي كند كه ممكن است به نظر شنونده مسخ شده به نظر برسد يا مفهومش را از دست داده باشد.

در حالي كه سر پا ايستاده و كيفش را در دست دارد به خانه زنگ مي زند:
"...امتحانت چطور شد؟ خوب شد؟ امتحانت خوب شد؟ اردلان!... مامان امتحانت چي شد؟ اردلان! ... بيست مي شي؟ اردلان بيست مي شي؟ زود باش بگو ببينم بيست مي شي؟ اردلان!... اردلان!... زود باش كار دارم بايد برم. اردلان! ..."

شايد روزی در جايی ديگر

ديروز كه داشتم از سر كار بر می گشتم، احساس خستگی زيادی داشتم. همينطور كه ايستاده داشتم از پنجره ی اتوبوس، پنجره های يشمی رنگ بانك ملت را نگاه مي كردم به ياد حرف فروغ افتادم كه می گفت آنجا خواب بعد از ظهر معمول نيست. می گفت آنجا بعد از كار تازه نوبت تفريح و خوشگذرانی و كلوپ و كافه و اينهاست. اولين بار خيلی تعجب كردم كه بعد از هشت ساعت كار چطور می شود بدون استراحت زد بيرون. هر چند حالا می فهمم. ولی چيزی كه ديروز داشتم فكر می كردم اين بود كه ما حتا اگر در كشور ديگری زندگی كنيم لااقل مدتی طول خواهد كشيد تا ياد بگيريم – حداقل به روش های مناسب خودمان - از زندگی لذت ببريم. (همانطور كه طول می كشد مثلا ياد بگيريم خودمان باشيم يا خيلی چيزهای ديگر.) در واقع اولين چيزی كه به نظرم رسيد يك سوال بود: آيا ما زمانی ياد خواهيم گرفت از زندگی لذت ببريم؟

Monday, December 10, 2007

همكاران

به من اعتماد دارند. با اينكه با هيچ كدام قاطي نمي شوم ولي به من اعتماد دارند. با اينكه او اگر بخواهد يا بتواند با كسي به ناهار برود، من كسي هستم كه همراهي اش خواهم كرد ولي بقيه ابايي ندارند كه پيش من از او بدگويي كنند يا در شوخي هايشان درباره ي او من را مخاطب قرار دهند.
يادم به دوره ي تحصيل مي افتد. حتا راننده ي سرويس گمان مي كرد من جاسوسم. دوران جاسوس بازي.
حالا ميان آنها سكوت مي كنم و گاهي فقط لبخند مي زنم يا عضلات صورتم را به نشانه ي واكنش به صحبت هايشان تكان مي دهم و گاهي كمي بيشتر. به سكوتم مي انديشم و اينكه احتمال زيادي دارد كه حس ناخوشايندي از اين عدم همراهي در آنها ايجاد كند. امروز از رفتن ناهار با آنها خودداري كردم. دوست دارم با او هم نروم.

Monday, November 26, 2007

الفبا

آه... الفبا. الفباي ما.
ممكن است سال ها يك كلمه يا اسم را اشتباه تلفظ كنی. حتی تا پايان عمر. به همين راحتی.

Tuesday, November 20, 2007

موتسارت

موتسارت گوش مي كنم.
موتسارت گوش مي كنم و خاطرات زيادي به ياد مي آورم. به اولين باري كه نواي موسيقي موتسارت را شنيدم فكر مي كنم. خانم برزگر هميشه در كلاس نقاشي اش موسيقي كلاسيك مي گذاشت. يك بار كه در اتاق كوچك خانه شان كه نقش كارگاه را داشت مشغول نقاشي بوديم، نواري در ضبط قديمي گذاشت و لحظاتي بعد از شروع موسيقي رو به من كرد و گفت: "موتسارته ها! چقدر عاليه؟". مي دانم كه قبل از آن هم موتسارت را در ميان آن همه موسيقي كلاسيك شنيده بودم ولي اولين بار بود كه مي شنيدم و مي دانستم كه موتسارت است. عشق و لذت و تحسين را در چشمهاي خانم برزگر مي ديدم.
موتسارت گوش مي كنم و فكر مي كنم كه زندگي ام مي توانست مسير بسيارمتفاوتي داشته باشد.

Sunday, October 21, 2007

نوجوانی

زنگ مي خورد. صبر مي كنم تا دوستان ديگرم هم از كلاسشان بيرون بيايند. عاشقانه صبر مي كنم و مي بينمشان كه از آن طرف حياط پيدا مي شوند. هوا تاريك شده و صورت ها درست پيدا نيست ولي مي شناسمشان. دست مي دهيم و با هم راه مي افتيم. تعريفهايمان تمام نشده كه به صف ميني بوسها مي رسيم. دوستانم سوار سرويس هايشان مي شوند و من تنها به طرف پياده رو مي روم. تا ايستگاه اتوبوس پياده مي روم. صف طولاني ست. مدتي طول مي كشد تا اتوبوس بيايد. داخل اتوبوس فشرده مي شوم. نور زرد بي رمقي فضاي اتوبوس را كمي روشن كرده. بيرون را نمي توانم ببينم. حواسم را جمع مي كنم كه از ايستگاه رد نشوم. صداي ضعيف راننده را از ميان جمعيت مي شنوم: "مهمون سرا، مهمون سرا جا نموني". به زحمت پياده مي شوم. خيابان پهن و كوتاهي را بايد تا رسيدن به خيابان اصلي طي كنم. از اين خيابان زياد ماشين رد نمي شود. سمت راست مجتمع هاي آپارتماني است و سمت چپ چند كوچه. خيلي تاريك است. تقريبا سرتاسر خيابان هيچ چراغي روشن نيست. روشنايي خيابان اصلي از روبرو پيداست. در تاريكي راه مي افتم. فردا جمعه است. براي شنبه هم هيچ تكليفي ندارم. به آسمان نگاه مي كنم. اينجا هميشه ستاره ها بهتر پيدا هستند. يكي پر نور تر از هميشه دارد مي درخشد. بوي كاج مي آيد. مي دانم كه هيچ اتفاقي نمي افتد. چند پسر جوان دور هم جمع شده اند و مي خندند. راهم را كج نمي كنم. چيزي به من نخواهند گفت. رد مي شوم و كسي چيزي نمي گويد. به خيابان اصلي مي رسم و از آن هم رد مي شوم. چهار كوچه ي ديگربايد بروم. توي كوچه بچه هاي همسايه بازي مي كنند. به در خانه كه مي رسم سه بار زنگ مي زنم و در باز مي شود. شيشه هاي پنجره ها عرق كرده اند. وارد كه مي شوم از هواي گرم و مرطوب خانه شل مي شوم. بوي آش رشته تمام خانه را پر كرده. مامان سلامم را گرم جواب مي دهد. لباسهايم را كه در اتاق عوض مي كنم مي روم توي هال سراغ بخاري. دو قابلمه روي بخاري ست. يكي بزرگ و پر از آش رشته و يكي كوچك با شلغم هاي نقلي. پاي بخاري مي نشينم و تلويزيون را روشن مي كنم. داستان جوانه ها تازه شروع شده. مامان با بشقاب و چنگال و نمكدان و فلفل سياه از آشپزخانه مي آيد تا برايم شلغم بكشد.

Sunday, July 22, 2007

نوازش

- دوغ يا نوشابه؟
همانطور كه حواسش به بحث است انگشتش را دراز مي كند، نگاه كوتاهي مي اندازد و انگار كه دنبال كلمه بگردد با گيجي مي گويد: آآ... دوغ.
برايش دوغ مي ريزم و فكر مي كنم : هنوز هم مي شود زود عاشق شد؛ هنوز هم مي شود با نگاه نوازش كرد.

Wednesday, July 11, 2007

قطره های موسيقی

ديروز عصر كه از خواب بيدار شدم رفتم تو هال بالاي سر نقاشيم. نگاهي بهش انداختم و پيش خودم گفتم امروز تمومش مي كنم. رفتم سراغ كاست هاي موسيقي كلاسيكم. به چايكوفسكي نگاه كردم ولي فكر كردم دلم مي خواد شوپن گوش كنم. برداشتمش و گذاشتم تو ضبط. زدم بياد اول نوار. موبايلم زنگ زد. ناصر بود. گفت بچه ها شب ميان خونه ي ما. بساط نقاشي رو جمع كردم و بردم تو اتاق. ضبط رو خاموش كردم و موندم كه اول چي كار كنم.
رفتم بيرون و با دو پلاستيك بزرگ خريد برگشتم. خونه كه رسيدم ديدم نمي رسم استانبولي درست كنم. شد همون ماكاروني كه ناصر پيشنهاد كرده بود. كيسه ها رو گذاشتم تو آشپزخونه. هال و اتاق رو مرتب كردم. بعد جارو زدم و يه گردگيري سر دستي كردم. بعد رفتم تو آشپزخونه. ظرفها رو شستم و مايه ي ماكاروني رو درست كردم. ميوه ها و كاهو و... رو شستم. چايي درست كردم. ميوه ها رو چيدم توي ظرف و سالاد درست كردم. بعد قابلمه رو آب كردم و گذاشتم بجوشه.
اومدم تو هال. تقريبا كارام تموم شده بود. نشستم و ضبط رو روشن كردم. شوپن ... شوپن بي نظير بود. زيبا تر از هميشه. حس كردم تمام وجودم داره موسيقي رو مينوشه. دقيقا اين همون حسي بود كه داشتم: نوشيدن؛ بدون اينكه قطره اي از اون بيرون از من بريزه. دراز كشيدم رو زمين. فكر كنم هيچ وقت اينقدر كامل اين موسيقي رو نشنيده بودم. لذت و شعف و آرامش خاصي احساس مي كردم. فكر مي كردم گوشم به گرد دستهاي پيانيست نميرسه. چه لقب برازنده اي براي شوپن: نقاش پيانو.

Sunday, June 24, 2007

خواب

خواب ديدم اتاقكي مثل اتاقك هاي تله كابين بود كه پرواز مي كرد. مردم سوار مي شدند و مردي كابين را با كنترل از پايين هدايت مي كرد. سوار شدم. دو بچه ي كوچك (شايد خواهر و برادر كوچكم ) هم با من سوار شده بودند و هدايت كننده پدرم بود. گفت حالا ببين چطوري پروازش مي دهم. با اوج و فرودهاي شديد هدايتش مي كرد و گاهي تا لبه ي صخره اي نزديكش مي كرد و مماس رد مي شد. من كيف كرده بودم. مي خنديدم و مي گفتم پرواز يعني اين و سعي مي كردم كاري كنم كه دو بچه نترسند. پايين آمديم. هدايت كننده ناصر بود. ظاهرا عده اي را سوار كرده بود و همان طور شديد چرخانده بود. دختري كه سوار بوده ترسيده بود و حالش بد شده بود. ناصر ناراحت بود. مردم دور دختر جمع شده بودند. دكتر گفته بود سكته ي خفيفي كرده ولي حالش خوب است.

رفته بوديم اجراي تاتر مانندي را در سالن دانشگاه ببينيم يا شايد مراسمي. نيروهاي انتظامي ريختند توي سالن كه جمع را بر هم بزنند. دانشجو ها سنگر گرفتند و سپرهاي شفاف و بزرگ مخصوص پليس را جلويشان گرفته بودند. تير اندازي شد. دانشجو ها سنگ پرتاب مي كردند كه ظاهرا اصابت هم مي كرد. تير اندازي ادامه داشت. يك نفر كنار من تير خورد و به زمين افتاد. تا آن لحظه فكر مي كردم تيرها را هوايي شليك مي كنند. شوكه شده بودم. با خودم گفتم دارند واقعا مي زنند. دارند مي كشند. فرار كرديم. آمديم بيرون. ناصر و مهدي زودتر بيرون آمده بودند و دم در منتظر بودند. شب بود. در خروجي مثل خروجي سينما بود. گفتم همه آمدند؟ مهدي گفت پريسا مانده. گفتم بهش زنگ مي زنم. موبايلم را درآوردم. هر چه حرف پ را مي زدم اسم پريسا را پيدا نمي كردم. موبايل را به چشمم نزديك مي كردم ولي چيزي نمي ديدم. سعي كردم در نور ويترين مغازه ي بغلي اسمش را پيدا كنم ولي نمي شد. گفتم مهدي شماره ي پريسا را اگر داري بگو تا زنگ بزنم. او هم موبايلش را در آورد كه ناصر گفت پريسا دارد مي آيد. داشت از آن طرف خيابان مي آمد. رسيد. نگرانش شده بودم. پرسيدم كجا بودي؟ چه كار كردي؟ گفت: خواندم، نوشتم. خيلي ناراحت و ساكت بود. در پياده روي باريكي راه افتاديم. من و پريسا جلو مي رفتيم و ناصر و مهدي از پشت سر. جايي روي پله مانندي در پياده رو نشستيم. پريسا مي خواست تلفن كند. از آن طرف كه جواب دادند سراغ سرگرد يا سرهنگي را گرفت با اسم. شروع به صحبت كرد. گفت مي خواهد داستانش را ثبت كند. ظاهرا هم ثبت داستان بود هم به نوعي اجازه ي چاپ. يك جور مجوز ارشاد. داشت درباره ي داستانش توضيح مي داد. فكر كردم شماره را از پريسا بگيرم تا ناصر هم داستان هايش را از اين به بعد ثبت كند كه كسي از آن ها استفاده نكند. يك دفعه يادم آمد كه مهين هم در دانشگاه بوده. تصميم گرفتم بهش زنگ بزنم. باز هر چه مي گشتم اسم مهين را پيدا نمي كردم. ناصر و هادي به ما رسيده بودند و روبرويمان ايستاده بودند. هادي سرخوش بود و مي خنديد. من دنبال اسم مهين مي گشتم.

Monday, May 28, 2007

دمو

امروز يك نفر براي ارائه ي دموي نرم افزار شركتشان آمد كتابخانه. مشابه همان نرم افزار را از شركت ديگري اينجا داريم. مرد وارد كه شد با صداي بلندي سلام كرد و با لبخند از يكي از بچه ها سراغ فائضي را گرفت و وارد اتاقش شد. فائضي چند لحظه بعد من را صدا كرد تا در ارائه حاضر باشم. قبلا از من خواسته بود كه تمايلي به اين نرم افزار نشان ندهم چون پاي تلفن فكر كرده بود مرد سمجي است.
كامپيوتر اتاق كنفرانس را روشن كردم و مرد سي دي را گذاشت و شروع به كپي كرد. متوجه شدم انگشت سبابه اش كوتاه و خميده است و كار با ماوس برايش كمي سخت. با انگشت شست كليك مي كرد و گاهي دچار زحمت مي شد. كمي بعد متوجه شدم كه هر دو دستش همين مشكل را دارد. تصميم گرفت مانيتور را به لپ تاپ خودش وصل كند. وقتي مي خواست كابل را جدا كند نمي دانست كابل مانيتور كدام است. پرسيد اين يكي است؟ و من گفتم بله.
فائضي بالاخره آمد و وقتي مرد شروع به مقدمه چيني كرد به او گفت بهتر است برود سر اصل مطلب چون جلسات ديگري هم دارد. وقتي مرد شروع به مثال زدن كرد و" آل جلاير" را "آل ملاير" خواند اول فكر كردم مشكل از سواد است ولي وقتي زياد تكرار شد متوجه شدم چشمانش هم مشكل دارد و ظاهرا خيلي ضعيف است. چشماني ريز و تقريبا بسته پشت عينك.
مرد مرتب ازشركتي كه به ما نرم افزار فروخته بود بد مي گفت و آن را مي كوبيد. وقتي دمو تمام شد شروع به معرفي نرم افزار ديگري كرد كه نمونه ي آن را هم داشتيم. فائضي گفت با هزينه هايي كه شده حاضر به عوض كردن اين نرم افزار نيست و مرد به راحتي گفت "حق با شماست. من به رقيب احترام مي گذارم و هر جا كه مي روم معايب و مزاياي هر دو طرف را مي گويم." در آخر فائضي گفت در صورتي كه از ديگر واحدها تقاضايي برسد نرم افزار آنها را معرفي خواهد كرد و براي كتابخانه هم شايد نسخه هاي جديد نرم افزارشان كه امكانات جديدتري داشته باشد خريداري شود.
جلسه تمام بود و نتيجه مشخص.
وقتي خواستم كابل مانيتور را از پشت لپ تاپش جدا كنم نگذاشت و گفت بايد اين كار آهسته انجام شود و خودش كابل را جدا كرد و به من داد. دستم را كه به طرف كيس بردم كه كابل را وصل كنم گفت "جايش آن پايين است. اگر مي خواهيد من برايتان وصل كنم." گفتم "نه، خودم وصل مي كنم."
داشت مي رفت كه تازه چاي آوردند. ماند كه چايش را بخورد كه از اتاق آمدم بيرون.
تمام مدت ارائه داشتم به اين فكر مي كردم كه ويزيتوري كار بسيار سختي است و نكته هايي هست كه مي تواند به راحتي روي مخاطب تاثير خوب يا بد بگذارد

Sunday, May 20, 2007

دبيرستان

چند روز پيش كه با فائضي رفته بوديم ناهار، صحبت از مدرسه شد. من بودم و رستمي و قياسي. فائضي گفت: "همه اش هم به مدرسه ي خوب نيست. من يادمه يه دبيرستاني مي رفتم كه دختراش معروف بودن به خلاف؛ خلاف كه مي گم يعني در حد دوست پسر و اينا. ولي با اين حال خيلي هم شاگردهاي زرنگ و خوبي بودن. سال چهارمي هامون اينقد خوشگل و خوش تيپ بودن كه هر روز صبح كه ميومدن مدرسه مثه آكتورها مي موندن. ما اولي ها همه قد بلند بوديم ولي اونا كوچولو و ظريف. موها بلند و سشوار كشيده. ناخنها لاك زده... اينقد خوشگل بودن كه من با يكيشون دوست بودم. برادرم هميشه مي گفت عذرا بين من و اين دوستت يه پلي بزن.اسماشون هم خيلي بامزه بود. مثلا اسم يكيشون كرشمه بود ... اون سال ها تو همون بگير و ببندا بود. مديرمون دخترايي رو كه سياسي بودن لو داد. همشون رو لو داد. ميومدن همون جا تو مدرسه مي گرفتن و مي بردنشون. بعدشم مي گفتن تو حياط جلوي همه توبه كنن كه بقيه ببينن."
من سرم پايين بود. فائضي دستشو دراز كرد كه از جلوي من دستمال برداره. جعبه ي دستمال رو بردم طرفش. دو تا دستمال برداشت. سرم رو كه بلند كردم ديدم داره اشكاشو پاك مي كنه. جا خوردم. تا حالا نديده بودم گريه كنه. خودشم معذب بود ولي نمي تونست جلوي اشكاشو بگيره. با ناراحتي گفت: " نمي دونم چرا يهو اينقد ناراحت شدم."
ما فقط نگاه مي كرديم. مونده بودم چكار كنم. فكر مي كردم بايد دلداريش بدم يا لااقل چيزي بگم كه از ناراحتيش كم كنه ولي هيچ كاري نكردم. دقيقا هيچ كاري.
گفت:" نمي دونم چطور مي تونستن اينجوري با زندگي يه دختر شونزده هفده ساله بازي كنن... كسي كه چند وقت باهاش دوست بودي، باهاش توي يه مدرسه بودي..." و دوباره گريه كرد. بعد سعي كرد خودشو جمع و جور كنه. اشكاشو پاك كرد و گفت اسم دو تا از پسرهاي فاميل هاشون نيما و نيوشاست و اون فكر مي كرده كه اينا اسماي پسرونه است ولي اسم دو تا از دخترايي هم كه گرفته بودنشون نيما و نيوشا بوده. ما دنبال حرف رو گرفتيم. من شروع كردم و رستمي ادامه داد.
فضاي صحبت كاملا عوض شده بود كه بلند شديم و برگشتيم.

Saturday, May 12, 2007

جمعه

زن: چي بود؟
راننده: اعدام.
زن: اعدام؟
راننده: آره.
زن: خيابون اعدام؟
راننده: ميدون اعدام. اونجا بپرسي همه مي دونن. بگو ميدون اعدام. خيابون خيام، ميدون اعدام. اگه يادت ميره يه جايي بنويس.
زن: نه... چرا اينقد خيابونا خلوته؟
راننده: جمعه ست آخه.

Tuesday, May 01, 2007

بلا

مورچه ي پير شاخكش را جنباند و آهسته گفت: "هميشه بعد از فراواني، نوبت بلاست."
زن كه اجاق را تميز كرده بود داشت آشپزخانه را جارو مي كرد.