Tuesday, February 14, 2006

اعتراف

وقتی زنگ می زند دلم می لرزد. فکر می کنم باز باید خودم را شاد و سر حال نشان بدهم و تا می توانم بخندم. و باز باید همان حرفها و همان سوالها و جوابها را پس بدم. انگار که بخواهد مو را از ماست بکشد. از این سوالهای لعنتی اش بیزارم. مثل این می ماند که منتظر شنیدن خبر بدی باشد یا بخواهد ازت اعتراف بگیرد. و وقتی چیزی می گویی که هر چند بی اهمیت ولی برایش تازه یا بر خلاف تصورش است، طوری صحبت می کند که انگار مچت را گرفته و چیزی رو شده که من تا حالا می خواسته ام رو نکنم و آنقدر با تعجب تکرارش می کند که فکر می کنی باید راست و ریستش کنی. مثل اینکه گناهی ازت سر زده باشد. همیشه دست به عصا با او حرف می زنم و این خسته ام میکند. آنقدر دلسوزی از خودش نشان می دهد که نمی دانم در مقابل آن چه کار کنم ولی به کتم نمی رود. انگار که نمی خواهد بپذیرد که آن نقشی را که فکر می کند، ندارد یا لا اقل تا این اندازه ندارد. حرف زدن با او را دوست ندارم...

Wednesday, December 28, 2005

رها شده

روزی که ناگهانی تصمیم گرفتم این وبلاگ رو بسازم، یه تصمیم دیگه هم گرفتم : اینکه لااقل تا مدت زیادی به کسی نگم که این وبلاگ رو دارم. می خواستم بدونم چه احساسی داره که نوشته هایی رو بذاری تا خودشون کشف بشن. حتا این امکان وجود داشته باشه که هیچ کس اونا رو نخونه. تا ابد رها شده در این شبکه ی وسیع. هنوز هم هیچ کس نمی دونه. شاید تو اولین خواننده ی این مطالب باشی. ولی اگه دیدی که هیچ کامنتی ندارم لطف کن و یه کامنت بذار. حتا یه کلمه، تا من بدونم که یکی بالاخره اینا رو خونده. ممنون.

Wednesday, December 21, 2005

همراهی

توی سلف سرویس اداره نشسته ایم. پشت میزی که نزدیک به پنجره است و مشرف به حیاط وزارت خانه. روبروی رستمی نشسته ام و قیاسی هم سمت راستم. رستمی دارد با عجله از وضعیت دانشگاهشان و بخوربخورهای دولتی و برج سازی رئیس نمی دانم کدام دانشگاه در دبی و پاساژ سازی نمی دانم کدام استاد یا رئیس دانشکده حرف می زند و گاهگاهی می خندد. دختر زیبایی است. دندانهای سفید و قشنگی دارد که وقتی می خندد پیدا می شوند و او را زیباتر نشان می دهند. به حرفهایش گوش نمی کنم. فقط سعی می کنم خط صحبت هایش را زیاد گم نکنم تا لبخندها یا خنده های گاه به گاهم ناجور جلوه نکند. گاهی هم فقط وقتی خودش می خندد من همراهیش می کنم. مدتهاست که دیگر حوصله ی شنیدن این جور صحبت ها را ندارم. چه برسد به امروز که زیاد هم حالم خوش نیست. ما سه نفر همیشه (جز روزهایی که رستمی دانشگاه است) با هم می رویم ناهار. من دوست دارم تنها بروم ولی از اول این طوری شده و حالا دیگر نمی شود عوضش کرد. از اول...

سلام

سلام،
اسم من مریمه.
اینجا درباره ی روزهام می نویسم.